سه‌شنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۹۲


الان نزدیک یک ماهه که مسیح میره مهدکودک.
هفته اول همه چی خیلی بد بود. از روز دوم، یعنی چهارشنبه، دیگه امیر باهاش می رفت.  چهارشنبه یه بار اومده بود بیرون و حدود نیم ساعت بعد برگشته بود و همه چی خوب بود تقریبا. ولی فرداش وقتی خواس بیاد بیرون مسیح به شدت گریه کرده بود و تا یک ربع ساکت نشده بود و دیگه امیر برگشته بود تو. معلم ها هم بهش گفته بودن خوب کردی اومدی چون گریه اش angry and desperate بود.
جمعه هم باز اوضاع همینطور بود. هم امیر خیلی حالش خراب بود، هم من که سرکار همه اش منتظر text بودم که ببینم چی شده.
کلا هفته گندی بود. هر چند که مسیح وقتی می اومد خونه خیلی سرحال و خوش اخلاق بود!

 در طول شنبه و یکشبنه ما چند تا کار رو هی پشت سر هم می کردیم. یکی اینکه خودمون رو فحش می دادیم که چرا بیشتر موقعیت با کس دیگه موندن و انگلیسی شنیدن براش فراهم نکردیم. من به فکرم رسید که می تونستیم هفته ای یکی دو ساعت یه پرستار انگلیسی زبون براش بگیریم. مساله این بود که احساس می کردیم نشناختن زبان داره خیلی اذیتش می کنه. من یکی دوبار که دیده بودمش تو مهد حس می کردم نگاهش ترسیده حتی.
یه کار دیگه این بود که چندین بار تمرین کردیم که امیر بره و برگرده. همینطور که نشسته بودیم امیر می گفت مسیح من کار دارم می رم بیرون و مثلا 5 دقیقه دیگه می آم. حدود 10 بار فکر کنم این کار رو کردیم. اولاش مسیح به شدت گریه می کرد و حتی توی بغل من هم آروم نمی شد. هی می رفت سراغ دری که امیر ازش رفته بود. کم کم مدت زمان گریه اش کم شد و راحت تر می شد حواسش رو پرت کرد. امیر هم مدت بیرون موندنش رو زیاد می کرد.
و دیگه اینکه شروع کردیم براش کتاب انگلیسی خوندن. که انگلیسی براش مساوی رفتن ما نباشه.
قرار شد دوشنبه از اول شروع کنیم و امیر دوباره تمام روز رو بمونه. و بعد به طور مرتب نبودنش رو زیاد کنه ولی هر روز فقط یک بار بره و بیاد. سه شنبه یک ساعت، چهارشنبه دو ساعت و ...
به معلم ها هم گفتیم که مسیح به بغل احتیاج داره و نزارن که خودش خودش رو آروم کنه.

و این بار همه چی خیلی خوب پیش رفت. مسیح همچنان موقع خداحافظی گریه می کرد ولی بعدش زود تر آروم می شد. کم کم شروع کرد با معلم ها دوست شدن. و بازی کردن. دیگه وقتی معلمش می خواست عوضش کنه گریه نمی کرد. اولین روزی که قرار شد برای خواب بدون امیر بمونه هم خیلی راحت خوابیده بود.  عاشق حیاط مهد کودک شد و معلم ها می گفتن وقتی حالش خوب نیست هم می ریم بیرون خیلی بهتر می شه.
یه دفعه انگار همه چی مثل یه پازل افتاد تو هم. هفته سوم دوشنبه من صبح باهاش رفتم. طبق عادت هر روز صبح داشتیم با هم آکواریوم رو نگاه می کردیم که یکی از معلم هاش از در اومد تو. مسیح یه نگاه بهش کرد و از پیش من دوید رفت بغلش. یه دفعه یه احساس آرامشی ته دلم کردم که تا اون روز با اینکه هی می گفتن مسیح بهتره انگار هنوز نداشتمش.
(این رو هم بگم که من و امیر از این معلمه که اسمش Kelly هست خیلی خوشمون میاد و مسیح هم مثل اینکه اون رو از همه بیشتر دوست داره.)
همون هفته اولین کار دستیش رو از مهد آورد خونه. یه کارت گنده که روش با جای کف دستش نقاشی کرده بود و زیرش نوشته بودن: just for you....
مامان یکی از دخترای مهد که یه دختر سیاهپوست به اسم نوه هست و با مسیح هم شروع کرده به امیر گفته بود من نمی دونم این مسیح چی کار کرده که نوه تمام آخر هفته هی راه می رفت می گفت مسیح مسیح.
همین هفته بود که ناتاشا (یکی از معلم های موقت) به امیر گفته بود کم کم که با ما اخت شده شخصیتش رو داره نشون می ده و ما عاشقشیم.
از هفته سوم دیگه یاد گرفته بود که وقتی ناراحته بره سراغ معلم ها بغل بخواد. و واقعا هم آروم می شد.
معلم ها می گن دیگه کم کم یه چیزایی می فهمه. مثلا بهش می گن فلان چیز رو بزار فلان جا انجام می ده. چند تا لغت رو هم معلم هاش ازش یاد گرفتن (یه لیست دادیم بهشون از لغت هایی که مسیح زیاد استفاده می کنه و مهمه مثل آب و جیش و بابا). امروز مسیح موقع عوض کردن روی دانیل (که معلم اصلیشه) جیش کرده بوده و دانیل که داشته برای امیر تعریف می کرده گفته "So I had jish all over me"
مسیح هم مثل اینکه یه بار سر غذا گفته "more". که البته من باور نمی کنم و به نظرم منظورش یا مرغ بوده یا موز.
یه بار هم مثل اینکه گفته "no" که این رو باور می کنم چون تازگیها اساسا نه زیاد می گه.


تو این مدت یه بار مریض شد. سخت ترین موقع سر کار رفتنم همون روز ها بود. حالا درباره این احساس های دوگانه بیشتر می نویسم.

.به قول این خارجیها
to be continued.

شنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۹۲

این رو سه شنبه نوشتم. از اون موقع اوضاع بدتر شده. ولی حالا فعلا این رو می زارم تا حالش رو داشته باشم و بقیه اش رو 
بنویسم.


روز اول مهد کودک

امروز قرار بود مسیح تا ظهر مهد باشه و من هم باهاش بمونم. کمی قبل از ساعت 9 رسیدیم و تا 11:30 موندیم. با وجودیکه همه معلم ها می گفتن به نسبت روز اول خیلی خوب بوده، اونقدر که من فکر می کردم راحت نبود.
به نظرم اینکه حرف های معلم ها رو نمی فهمید خیلی تاثیر داشت توی ناراحتی اش. از همون اول که رفتیم تو و دانیل (معلم اصلی مسیح) شروع کرد باهاش خوش و بش کردن، مسیح اومد خودش رو چسبوند به پاهای من. کاری که تاحالا ندیده بودم بکنه. و وقتی نشستم کنارش، با یه نگاه عجیبی به دانیل خیره شده بود که دلم لرزید. به نظرم خیلی سخته که آدم وارد یه محیط جدید بشه، که توش حرف بقیه رو نمی فهمه، و بقیه با یه لحن و قیافه ای باهاش حرف می زنن انگار قراره بفهمه. یه جورایی شبیه کابوسه حتی!
تو مدتی که توی کلاس بودیم چند باری اومد سراغ من و هی گفت بریم. یکی دو بار هم هی بهم گفت پاشم، بعد گفت بغلش کنم، و بعد شروع کرد با بچه ها بای بای کردن. که یعنی ما داریم می ریمL
بعد از یک ساعت توی اتاق بودن رفتیم توی حیاط. و 45 دقیقه بعد رو خیلی بهتر بود. من از اول بخاطر حیاط این مهد عاشقش شده بودم. و امروز که دیدم حیاط اینقدر مسیح رو آروم و خوشحال کرد دلم یه کمی آروم شد.
تجربه عجیبی بود. فکر می کردم خودم هم با قضیه راحت تر باشم ولی انگار حالا که واقعا شروع شده دلم داره جدیش می گیره. این تغییر شاید از بزرگترین پله های زندگی مسیح باشه. وقتی دائم پیش من یا امیر بودنش تموم می شه و دیگه از این به بعد بخش زیادی از بیداریش رو با آدمهای دیگه می گذرونه. از اون تناقضات زندگیه. که می دونی براش خوبه، ولی در عین حال دلت نمی خواد تاثیرت رو از دست بدی...
خیلی خیلی خوشحالم که هم من و هم امیر تونستیم یه مدتی  از این 17 ماه رو تنهایی باهاش تو خونه بگذرونیم. و واقعیتش اینه که احساس عذاب وجدان  یا چیزی شبیهش ندارم. سختی این روز برام نه بخاطر زمانش، که صرفا یه بخش طبیعی از بزرگ شدن مسیحه. به نظرم هم برای خودش خوبه که می ره مهد، و هم برای من خوبه که دارم کار می کنم. 

پنجشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۹۲

قبلا هم یه بار این رو نوشتم.
 از وقتی مسیح به دنیا اومده، من نسبت به سختی های زندگی های بچه ها خیلی حساس شدم. در حدی که به سرعت گریه ام می گیره، و فکرها به سختی از سرم می ره بیرون.
و یه چیز خیلی پیچیده اینه که پدر مادر نداشتن یه بچه، الان به نظرم خیلی سخت تر میاد تا  قبل. درحالیکه به طور منطقی توانایی همدلی با اون بچه رو باید بخاطر اینکه خودم پدر مادر دارم داشته باشم نه بخاطر اینکه خودم بچه دارم.
من هر چی می گذره بیشتر می فهمم که هیچ ایده ای نداشتم مامان بابام چقدر دوستم دارن، یا اساسا توی دلشون چی می گذشته در این سی سال. الان که خودم دارم عظمت این احساس رو درک می کنم، بیشتر می فهمم که چقدر اهمیتش از اونی که من فکر می کردم هم بیشتره.
من به عنوان بچه مادر پدرم رو دوست داشتم. و همیشه به نبودشون از این جنبه نگاه می کردم. ولی الان فکر می کنم احساسی که  اونا به من دارن در زندگی من نقش اساسی تری داشته و داره تا احساسی که من به اونا دارم.
یعنی از دست دادن پدر و مادر بخاطر اینکه کسی رو که دوستش داری از دست می دی سخت نیست. سختی اصلیش بخاطر اینه که کسی رو که بیشتر از همه دنیا دوستت داره از دست می دی....

چهارشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۹۲

عصر ها از در که میام تو، گاهی یهو یک جیغی از خوشحالی می کشه که دلم رومچاله می کنه:)

سه‌شنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۹۲

مسیح از بچگی به یه سری موسیقی های عکس العمل های شدید نشون می داد. یا اشک تو چشمهاش جمع می شد، یا خیلی خوشش می اومد و آروم می شد باهاشون.

حالا یه اتفاق عجیبی که افتاده اینه که از یه سری آوازهایی که من بچه تر بود براش می خوندم و یه مدتی نخوندم الان گریه اش می گیره. در واقع از دو تا لالایی. یکیش لالاییه رنگین کمونه (عروسک جون) و اون یکی هم لالایی اون نوار شعرهای بچگی هامون (بخواب بخواب نازی جون).
یه سری آهنگ هست که من برای لالایی برای مسیح می خونم و تو چرخش بین این آهنگها یه مدتی بود سراغ این دوتا نرفته بودم.
حالا اگه هر کدوم اینها رو براش بخونم اول لب ور می چینه، و اگه قطعش نکنم می زنه زیر یه گریه ای که غم توشه. و با همه گریه های دیگه فرق داره...
کتاب

یه سری کتابهای فارسی مامانم برامون گرفته یا خودم وقتی رفتم گرفتم که خیلی خوب بوده. نمی دونم کسی هنوز اینجا رو می خونه یا نه ولی فکر کردم شاید به درد بخوره:

یه مجموعه کتاب "تاتی ها" هست که تو هر کدوم پر از عکس های واقعی بچه هاییه که دارن کارهای مختلف می کنن. مسیح عاشق این کتاباس. از بچگی دوست داشت ما براش بخونیم، الانم خودش می شینه ورق می زنه و توضیح می ده که هر بچه ای داره چی کار می کنه. البته عکسها به همراه یه سری شعره که من خیلی خوشم نمیاد ازشون و بیشترش رو نمی خونم و خودم از خودم تعریف می کنم که چی داره می شه.

یه کتاب دیگه که من و امیر خیلی دوستش داریم یه مجموعه قصه های کوتاهه از فریبا کلهر به اسم کتاب های نارنجی. فعلا مجموعه اولش به اسم "فروردین" در اومده. قصه هاش یه سادگی و خلاقیت های دلنشینی دارن که من خیلی لذت می برم.

یه مجموعه ای هم هست به اسم "داینا و بچه های دنیا" که اونم توش عکس های واقعی بچه داره و مسیح اون ها رو هم خیلی دوست داره. خوبیه این مجموعه اینه که صفحه هاش مقوای کلفته که پاره نمی شه.
اولین جمله مسیح:

ات - با - دد

یعنی:

کفش - پا - بیرون

:D

دوشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۹۲

ما یه سیستمی برای کارهایی که مسیح نباید بکنه داریم که من تا الان ازش خیلی راضیم. هر چند که هنوز مسیح به سنی که این روش باید واقعا توش امتحان پس بده نرسیده. 

اگه شروع به اون کار بکنه، اول بهش می گیم که نباید بکنه و چرا. اگه گوش نده بهش می گیم که اگه ادامه بده ما چی کار می کنیم. و اگه ادامه داد همون کاری رو که گفتیم می کنیم. 

مثلا اگه توی حیاط یه چیزی رو که نباید بکنه تو دهنش، بهش می گیم کثیفه و نباید بکنه دهنش. بعد میگیم که اگه بازم این کار رو بکنه باید اون چیز رو ازش بگیریم. و آخر سر هم اگه لازم شد می گیریم.

حالا اتفاق جالبی که افتاده اینه که بیشتر وقتها تا من از جام بلند می شم که چیزی رو که گفتم ازش بگیرم، با یه خنده شیطنت آمیزی فرار می کنه. نکته اینه که هنوز بلد نیست بدوه و مدل تند تند راه رفتنش خیلی خنده داره. بعد من دنبالش می رم و بهش می گم بده لطفا، اون هم می ده بهم و می ره سراغ یه کار دیگه! معمولا هم بدون اعتراض (مگر اینکه اون چیز خیلی جالب و جدید باشه که ممکنه گریه هم بکنه یه کم).

***

از یک هفته دیگه می ره مهد کودک....

شنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۹۲

مسیح چند ماهیه که یاد گرفته از دور برای آدم بوس بفرسته.
اما تازگیها در جهت دلبری ازش استفاده می کنه. وقتی یه کاری می کنه که من ناراحت می شم، و بهش می گم که ناراحتم و قیافه غصه دار می گیرم، یا قیافه عصبانی، یهو شروع می کنه بوس فرستادن. و همزمان باهاش یه لبخند مهربونی می زنه و یه صدای زیری از خودش در میاره انگار که بخواد بگه "آخی..." و جالبیش اینه که انتظار داره بعد از این حرکات اگه خواست کارش رو تکرار کنه من همچنان لبخند بزنم!

امروز می خواست از وسط دوتا میز کوچیک رد شه و هی خودش رو فشار می داد و نمی تونست. بعد برگشت طرف من و شروع کرد صدای شکایت در آوردن. بهش گفتم یه خورده فکر کن چیکار باید بکنی می تونی رد شی. اومد بیرون یه خورده میزها را نگاه کرد. بعد رفت یکیشون رو هل داد. منتها به جای اینکه از اون یکی دورش کنه در جهتی هلش داد که چسبیدن به هم. من داشتم کم کم فکر می کردم برم کمکش که یهو دیدم دراز کشید رو زمین و سینه خیز از زیر میز رفت اون ور.
بسی لذت بردم:)

از وقتی مسیح یاد گرفت اعضا بدنش رو نشون بده، یه بازی که باهاش می کنیم اینه که یاد بگیره بدن ما با بدن اون فرق داره. مثلا می گیم چشم بابا کو؟ چشم مامان کو؟ چشم مسیح کو؟ تا امروز موفقیتی در این زمینه نداشتیم. امروز ولی امیر یکی از این عروسک های نمایش کرده بود توی دستش، و یهو شروع کرد از مسیح پرسیدن که دستش کو؟ دماغش کو؟ و مسیح دونه دونه همه رو روی عروسک نشون داد!

سه‌شنبه، تیر ۲۵، ۱۳۹۲

این فرایند یادگیری زبان اساسا به نظر من خیلی چیز غریبیه. خورد خورد که مسیح داشت سعی می کرد لغت بگه، من هی به نظرم یادگیری زبان پیچده تر می اومد. اینکه اساسا بفهمی این مفهوم چی هست. بعد اینکه بتونی صداها رو بسازی. بعد اینکه فرق اسم وصفت و فعل رو بفهمی. اینکه لحن سوالی و خبری رو از هم تشخیص بدی.
الان یه اتفاق جالبی داره در لغت یاد گرفتن مسیح می افته. هر لغت جدیدی که یاد می گیره بگه، یه مدتی طول می کشه تا استفاده اش ازش درست بشه. مثلا اگه معنی لغت رو بگیریم یه نقطه، استفاده مسیح ازش از توی سطح یه دایره ای به مرکز اون نقطه شروع می شه. شعاع این دایره کم کم کوچیک می شه تا آخرش می شه یه نقطه. مثلا آب رو که یاد گرفت، یه مدت به هر چیزی که می خواست می گفت آب. بعد به خوراکی ها، بعد به مایعات، و الان تقریبا فقط به آب می گه آب.
مامان و بابا رو اول به همه آدمها می گفت. و به طور رندم. بعد شروع کرد به زنها می گفت مامان، به مردها می گفت بابا. ولی من و امیر رو هنوز قاطی می گفت. بعد یه مدت دیگه فقط به من و امیر می گفت مامان بابا ولی بازم قاطی. و الانم دیگه من مامانم امیر بابا.
چند روزه که شروع کرده می گه "نه". و الان بعضی وقتها به جای هر اظهار نظری می گه نه.  حتی اگه واقعا منظورش آره باشه!

دوشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۹۲

برگشتم!
مسیح بزرگ شده. خیلی زیاد. دیگه با چند تا کلمه دست و پا شکسته ای که می گه، و حرکات دست و صورت و سروصداهایی که در میاره، خیلی چیزهارو بهمون می فهمونه. چراغ رو خاموش کن، روشن کن، در رو باز کن، ببند، بشین، پاشو، دولا شو، شیر بده، آب بده، خوردم زمین سرم دردگرفت، و....

هر ازگاهی همینطوری که داره واسه خودش بازی می کنه یهو صدا می کنه "مامان"، یا "بابا" و وقتی می گیرم بله یه بوس می فرسته!

چون می دونه من خوشم نمیاد غذا رو بریزه زمین، هر ازگاهی که روی صندلیش نشسته، دست پر غذاشو می گیره به حالت تهدید که یعنی الان می ریزم، و همینطور ساکت با یه نگاه عجیبی من رو نگاه می کنه که باید خیلی حواسم باشه نزنم زیر خنده.

بازی در کنار بچه های دیگه رو خیلی خیلی دوست داره. تو خونه که هست بافرکانس بالایی هی می گه "دد....نی نی". حتی اگه همون لحظه از پارک بر گشته باشه.

وقتهایی که خوابش میاد، اگه بغلش کنم، بهش بگم سرت رو بزار رو شونه ام، می زاره و یه مدتی لم می ده روم. کم کم این لحظه هاش داره کم می شه. اینکه حاضر بشه بشینه تو بغلت و هیچ کاری نکنه. فق ولو بشه.
الان یه شبیه سازی هایی با استفاده از کتاب می کنیم!

خودش با خودش کتاب می خونه. ورق می زنه و اسم چیزهایی رو که می دونه بلند می گه.آ آ (یعنی آقا)، نی نی، آتیش، آب...و کارهایی رو که آدمهای توی کتاب می کنن گاهی نشون می ده. مثلا خنده بچه ها، یا اگه دسشون تو دهنشونه،...گاهی هم که لغتی نداره همینطوری ادای من رو در میاره که براش می خونم.

دو سه شبه که من شب تا صبح می خوابم چون دیگه یه باری که نصفه شب بیدار می شه آب که بهش بدیم می خوابه.

و آخر هم اینکه...از امروز رفتم سر کار...و دلم برای هر دوشون تنگ شد..زیاد...

چهارشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۹۱

نسبت به هر چیزی که در مورد بچه هاست بی نهایت حساس شدم.
تهران که بودم، هی دوباره و دوباره از دیدن یچه هایی که پشت چراغ ها چیزی می فروختن اشکم در می اومد.
از دیدن بچه های کوچیکی که توی بغل یه زن یا مردی که کنار خیابون با یه کاسه جلوش خوابیده بود.

و الان که برگشتم، از هر خبری، یا عکسی، که درباره بچه هاس دلم یه جور بدی فشرده می شه و یه چیزی توی توی توم درد می گیره.

 الان هفته هاست که دیگه هیچ عکسی از سوریه نگاه نکردم.

می گذره یعنی؟

پنجشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۹۱

لحظه ها
وقتی وسط شیر خوردن سرش رو بر می گردونه، یه خورده اطراف رو نگاه می کنه، بعد به من نگاه می کنه، یه لبخند می زنه، و باز با آرامش سرش رو می چرخونه طرف سینه ام و شروع می کنه خوردن.

وقتی ساعت 11 شب توی خواب بلندش می کنم که شیرش رو بدم، انگار که می فهمه و با چشمهای بسته دهنش رو باز می کنه و سرش رو هی دنبال سینه این ور اون ور می بره.

وقتی امیر داره براش شعر می خونه یه جور ساکت آرومی انگار که واقعا داره لذت می بره امیر رو نگاه می کنه

وقتی از یه صدای شدیدی می ترسه، این ور اون ور رو نگاه می کنه و صداش که می کنم و نگاهش می افته تو نگاهم اخماش باز می شه و می خنده و بدنش رو ول می ده.


وقتی شب که خوابه با امیر نشستیم توی هال و از یه صدایی هر دو می پریم.


وقتی توی بغلم از یکی از کارایی که می کنم باهاش ذوق می کنه و یهو غش غش خنده اش به خنده می اندازتم

وقتی می رم دم در اتاقش می بینم بیدار شده و داره با دستای خودش حرف می زنه و می خنده

وقتی کنار تختش نشستم و کم کم آروم می شه و چشماشو می بنده و می خوابه


وقتی از صدای گریه اش از خواب می پرم و قتی می رسم تو اتاق می بینم تو بغل امیر آروم شده و صدامو که می شنوه بر می گرده می خنده

وقتی مثل بقیه شبهای این 7 سال دو تایی نشستیم، ولی می دونیم که یه نفر دیگه هم هست....

یکشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۹۱

برای اولین بار در حالیکه شصتش مک می زد خوابش برد. دقیقا نمی دونم چه حسی دارم. از یه طرف به نظرم خب یه چیزی داره که می تونه آرومش کنه. از اون طرف یه خورده عادت کردم خوشم نیاد از این کار...حالا باید یه خورده بخونم ببینم مردم چی می گن...
روزا همین طور کارایی که می کنم و فکرایی که می کنم رو برای مسیح بلند بلند می گم. و یه چیزایی رو توضیح می دم که چرا اتفاق می افته. و این وسط خودم هر از گاهی می فهمم که جواب یه سر سوالای خیلی روزمره رو نمی دونم. دوتا آخریاش اینا بوده که ما چطوری تشخیص می دیم یه صدایی از چه جهتی می آد؟ و اینکا بارون چرا قطره قطره است؟
اون قضیه خواب که گتم داره بهتر می شه تقریبا تبدیل شده به یه قطار هوایی که هی می ره بالا و پایین. و پایین رفتنش از اردر برگشتن سر خونه اوله. نمی دونم تا کی بتونیم پاش وایسیم....

دوشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۹۱

دوتایی دراز کشیدیم روی تخت ما. داره به پنکه سقفی نگاه می کنه. دوتا دستاشو می بره بالا که بگیرتش. قبل از اینکه درست بفهمه که دستاش به پنکه نمی رسه، حواسش از پنکه پرت می شه و می ره به دستاش. یه کم هر دوتا رو جلوی چشماش تکون می ده و بعد می برتشون طرف دهنش. تا دستها از جلوی چشمش می رن کنار دوباره پنکه رو می بینه. و پروسه اونقدر تکرار می شه تا من دیگه نمی تونم جلوی خودمو بگیرم و بغلش می کنم... 

شنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۹۱

غذا رو شروع کردیم. اول با rice cereal. حسابی با اشتها خورد. قشنگ دهنش رو باز می کرد و با توجه به اینکه تاحالا فقط بلد بوده مک بزنه، از قاشق هم خوب خورد. روز دوم یه خورده انگار هیجانش براش رفته بود ولی کلا به نظرم خوش غذاست. بعد چهار روز سیب زمینی شیرین شروع کردیم. صبحا اینو می خوره  و عصرا همون غذای اول رو. بازم خوب بود. امروز رفتم ماهیچه خریدم، با سیب، با لوبیا سبز. سیب و لوبیا سبز رو جدا جدا توی آب پختم، با همون آبش هر کدوم رو ریختم توی همزن که پوره بشه، و ریختم توی قالب یخ که تیکه تیکه یخ بزنه. فردا هم ماهیچه رو می پزم.
پسرمون بزرگ شده:)
آموزش خواب

مسیح از اولش خوب می خوابید. یعنی خیلی گریه و اینا نمی کرد موقع خواب. چند هفته اول که معمولا تو بغل می خوابید یا موقع شیر خوابش می برد. کم کم یه خورده برنامه اش مرتب شد و اینطوری شده بود که وقتی بیدار می شد شیر می خورد. دوماه و نیمش بود که شروع کرد شبها تا 5 صبح خوابیدن. چند بار که حتی گذاشتیمش روی دشکش و خودمون دراز کشیدیم و خودش خوابید. نکته خیلی مثبت خواب مسیح این بود که لازم نبود شیر بخوره تا بخوابه. البته پستونک می خورد چون واقعا احتیاج به مک  زدن داشت. سه ماه و نیمش که بود ما رفتیم ایران. یه 2-3 هفته ای  طول کشید تا خوابش درست بشه ولی بعد دوباره خوب شد. با اینکه هی بین خونه ما و خونه امیر اینا جابجا می شدیم. باز هم رسید به جایی که یکی از ملافه هاشو می دادم دستش و خودش می خوابید. فقط گاهی اگه تو بیداریش پستونکش می افتاد باید دوباره می زاشتم دهنش. ولی حدود 5 ماهش که شد دیگه پستونک رو نگرفت و اصرار داشت که با سینه بخوایه. نگرفت یعنی اینکه تا می زاشتیم تو دهنش و می فهمید که یه چیز پلاستیکیه تفش می کرد و گریه می کرد.

ما از قبل از اینکه این ماجرا شروع بشه درباره روش های خوابوندن بچه خونده بودیم (قبل از اینکه حتی بدونیم مسیح خوب می خوابه).و تصمیم گرفته بودیم روش معروف به "cry it out") که توش می زاری بچه گریه کنه و هر بار مدت زمانی رو که طول می دی تا بری پیشش رو اضافه می کنی رو انجام ندیم. من جایی خونده بودم که مخالفین این روش می گن که بچه در چند ماه اول وقتی گریه می کنه یعنی احساس نیاز به کمک داره و این روش باعث می شه احساس امنیت نکنه. من نمی دونم چقدر اینا راس می گفتن ولی کلا دلم با این روش نبود. بخصوص که مسیح اصلا گریه الکی نمی کرد و به نظرم نامردی بود همچین کاری برای همچین بچه ای. برای همین من کتاب baby whisperer رو خریدم که یه روش دیگه  اس. و ایران که بودم داشتم اونو می خوندم.
. حرف مهمش که بعدا فهمیدم همه می گن این بود که بچه باید یه روتین مشخص بر اساس زمانی که می تونه بیدار بمونه داشته باشه. روتین اون اینجوری بود که بیدار که می شه شیر بخوره، بعد بازی کنه، بعد بخوابه. و من سعی می کردم این برنامه رو تا جایی که تو شلوغ پلوغی مهمونی های ایران می شد پیاده کنم. پیشنهاد این کتاب برای اینکه بچه یاد بگیره خودش بخوابه این بود که تا گریه کرد بلندش کنی و تا ساکت شد بزاریش زمین. که یعنی هم به گریه اش رسیدی هم بیشتر از اون کاری نکردی.

مسیح که شروع کرد پستونک نخوردن و اصرار به سینه کردن، حدود یک هفته به موندن ما در ایران مونده بود. من خیلی با خودم فکر کردم آیا شروع کنم تمرنش دادن یا صبر کنم وقتی برگشتیم با توجه به اینکه باز همه چیش می ریزه به هم. خلاصه که تصمیم گرفتم امتحان کنم این روش رو ببینم چی می شه. روز اول خوابوندن صبح مسیح یک ساعت طول کشید و آخر هم یه بار که بغلش کردم در همون چند ثانیه از خستگی و گریه خوابش برد. خوابوندن عصرش هم 40 دقیقه طول کشید. منتها نکته اش این بود که به نظرم می اومد مسیح هوشیار تر از اون که این روش بخواد جواب بده چون هر بار که ورش می داشتم و می زاشتم عصبانی تر می شد و گریه اش شدید تر. خلاصه بعد اون یه روز بی خیال شدم و فکر کردم که صبر کنم تا برگردیم بعد ببینیم چی می شه.

اینجا که اومدیم شروع کردم آنلاین دنبال این گشتن که ببینم مردم دیگه چی می گن. تو این گشتن ها یه کتابی پیدا کردم به اسم sleep sense. کتاب 200 صفحه اس و من تقریبا یه روزه خوندمش چن این قضیه مستقل خوابیدن برای من خیلی مهم بود. از یه چیزیش که همون اول خوشم اومد این بود که نوشته بود اون روش pick up put down برای بچه های 6 ماه به بالا جواب نمی ده چون زیاد می فهمن و عصبانی می شن. یعنی دقیقا تجربه من. ولی حالا روش این چیه؟ اینه که اولا یه روتین قبل خواب باید داشته باشه که به بچه بفهمونه وقت خوابه. و حداقل نیم ساعت هم باید طول بکشه.و توی فضای آروم هم باشه. خود پروسه خوابوندن هم توش گریه هست. ولی فرقش اینه که تو کنار بچه ات می شینی . یعنی می زاریش تو تختش، ولی خودت اونجایی. می تونی باهاش حرف بزنی، نازش کنی، ببوسیش. بچه بازم گریه می کنه. ولی سناریو به اندازه اون روش اول سختگیرانه نیست.

تصمیم گرفتیم این روش رو امتحان کنیم. اول بگم که مسیح الان دوبار در طول روی می خوابه و بعد هم که دیگه شبه. وقتی در طول روز شروع می کنه خمیازه کشیدن و چشماشو مالیدن یعنی وقت خوابه. به عنوان روتین خواب روزش (که یه چیز کوتاهه) من بغلش می کنم، یه خورده تو خونه راه می رم و براش لالایی می خونم (لالایی ثمین باغچه بان رو). بعد می ریم توی اتاقش و همینجور که بغلمه یه کتاب کوتاه می خونیم. بعد می زارمش توی تختش.

برای روتین شبش من یا امیر بغلش می کنیم، دور خون می چرخونیمش و به یه چیزایی شب به خیر می گیم. مثلا گلدونا، خیاط، کتابا، و عکسای پدربزرگا. بعد می ریم توی اتاقش. بهش شیر می دیم. بعد عوضش می کنیم و در همون حال هم روزمون رو براش تعریف می کنیم که از صبح که پا شدیم چی کارا کردیم، بعد ماساژش می دیم، بعد رو صندلی می شینیم و یه کم لالایی می خونیم، بعدم می زاریمش توی تختش.

از این جا به بعد روز و شب یه جوره. می شینیم کنار تخت تا مسیح خوابش ببره. این پروسه همراه با گریه اس، حرفهای ما، نوازش هامون، گاه ریتم گرفتن روی نرده های تخت، گاهی از بالا خم شدن روش و بوسیدنش و بغلش کردن (بدون اینکه بلندش کنیم)، گاهی هم حتی یه بازی دال موشه آروم با ملافه اش صرفا برای اینکه گریه اش بند بیاد. یه عروسک و یه ملافه رو هم گذاشتیم مخصوص خواب.

روز اول، برای اولین خواب روز یک ساعت طول کشید تا بخوابه. برای دومی نیم ساعت. و شب، قرار شد امیر بشینه تو اتاق که ببینه من چی کار می کنم و یاد بگیره. تقریبا نیم ساعت طول کشید و بدون گریه زیاد. آخرش مسیح به پهلو شد، یه خورده نرده های تختش رو نگاه کرد و خوابید. من و امیر چنان ذوقی کرده بودیم که نگو. تا کلی بعدش همینطور الکی می خندیدیم. نکته خیلی مهم اینه ک وقتی خودش می خوابه، خوابش خیلی سنگین تر و طولانی تر هم هست.

روز دوم ولی انگار عقب گرد کرده بود. هردوتا خواب روزش 45 دقیقه تا یک ساعت طول کشید و شب هم یک ساعت و ربع و همه اش با گریه زیاد. یک بار که من اصلا یغلش کردم و از توی تخت درش آوردم.  سختی کار اینه که گاهی وقتی گریه می کنه، یه جوری آدم رو نگاه می کنه که دلت ریش می شه. انگار داره می گه برا چی این کارو می کنی؟ و اینجور لحظه هاست که من نزدیکه ببرم. معمولا اینطوری که می شه یا توی تخت بغلش می کنم، یا دالی موشه بازی می کنم، یا خلاصه هر کاری می کنم که حواسش پرت شه و آروم شه. در طول روز و تنهام و مجبورم خودم بشنم ولی شبها اگه طول بکشه نوبتی جامون رو با امیر عوض می کنیم.

از اون روز ولی به نظرم همینطور داره بهتر می شه. روز سوم خوابهای روزش یه ربع تا 20 دقیقه طول کشید، و شب هم با امیر تقریبا بدون گریه و در عرض نیم ساعت خوابید. کلا به نظرم میاد با امیر راحت تر می خوابه چون می دونه که شانس شیر وجود نداره!

بر اساس کتاب ما باید دیگه الان صندلیمون رو از تخت دور کنیم و جوری بشینیم که فقط ببینتمون و دیگه دست بهش نزنیم. ولی من الان هنوز دلم نمی خواد این کار رو بکنم.

کلا راضیم. و امیدوارم جواب بده.

چهارشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۹۱

امروز نشست. تکیه داده به یه بالشت روی مبل.
و یه اسباب بازی رو گرفت دستش و تکون داد...