چند روز پیش یوسف داشت یه اسباب بازی رو از دست مسیح می کشید. و با همون زبون بی زبونی خودش غر می زد که یعنی بده. مسیح هم بر عکس همیشه، و برعکس رابطه اش با بچه های دیگه، به جای اینکه اسباب بازی رو ول کنه، اون رو محکم گرفت و گفت :"نه یوسف...من دارم باهاش بازی می کنم..." یعنی نمی دونین چی حالی می ده که پسر یک ساله آدم باعث باشه پسر 4 ساله آدم یاد بگیری از حق خودش دفاع کنه:)
نمایش پستها با برچسب لحظه های برادری. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب لحظه های برادری. نمایش همه پستها
جمعه، شهریور ۰۵، ۱۳۹۵
سهشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۵
می رسیم به مهد کودک. وقتی می خواد پیاده بشه، بهش می گم با یوسفم خداحافظی می کنی؟ می چرخه یوسف رو توی صندلیش بغل می کنه می گه: "خدافظ یوسف. من می رم مهدکودک، توهم می مونی پیش مامان." بعد یه کم مکث می کنه و من دلم می ریزه که نکنه الان دلش بگیره که من و یوسف باهمیم و اون نیست. بعد یهو می گه :"مامان وفل به انگلیسی چی می شه؟""
تو اون لحظه مکث بعد اون خداحافظی عمیق، داشته فکر می کرده چه جوری به دوستاش بگه صبحونه چی خورده!
تو اون لحظه مکث بعد اون خداحافظی عمیق، داشته فکر می کرده چه جوری به دوستاش بگه صبحونه چی خورده!
شنبه، دی ۱۹، ۱۳۹۴
سی دی آهنگ های فیلم لگو رو از کتابخونه گرفته. بدون اینکه فیلم رو دیده باشه. سی دی داره پخش می شه، من دارم غذا درست می کنم، مسیح لگو بازی می کنه، و یوسف روی زمین زیر یه اسباب بازی آویزون دراز کشیده و تازه شروع کرده نغ زدن. آهنگه یه جاهایی که احتمالا صحنه های جنگه یه کم ترسناک و خشن می شه.
بهش می گم: مسیح، یه ذره می ری پیش یوسف تا من کارم تموم بشه؟
می گه آره.
می ره بالا سرش، یه اسباب بازی براش تکون می ده و یه کم حرف می زنه. یه خورده بعد می گه: مامان، سی دی رو خاموش می کنی؟
خاموش می کنم.
دوباره می چرخه طرف یوسف و می گه: نه جون من، نترس، چیزی نبود. آهنگ بود. می خوای خودم شعر بخونم؟ یه روز یه آقا خرگوشه.....