‏نمایش پست‌ها با برچسب لحظه های مادری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب لحظه های مادری. نمایش همه پست‌ها

سه‌شنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۹۵

صبحهای ما همیشه پر از بدو بدو و گاهی داد و بیداد است. هر از گاهی یک سیستمی پیدا می کنیم که سرهت کار بچه ها را زیاد کند و یک مدتی کار می کند و بعد دوباره روز از نو روزی از نو.
اما هر از گاهی هم وسط این بلبشونی پر عجله، یکیشان یک کاری می کند که انگار دنیا را دورو برت نگه می دارد و هلت می دهد روی زمین که بنشینی و لذت ببری و لبخند بزنی. گور بابای صبحانه ساعت 8 مهد کودک و جلسه ساعت 8:30 سر کار.

امروز صبح پسرک بازی اش گرفته بود و به هیچ صراطی مستفیم نمی شد. بیسکوییت های توی راهش را که پخش زمین کرد گفت :"او او" و راه افتاد رفت طرف آشپزخانه. چند بار صدایش کردم و آخر سر نشستم روی زمین به نفس عمیق کشیدن که وقتی می روم سراغش عصبانی نباشم. سرم را که بلند کردم دیدم رفته جاروی دسته بلند را برداشته و آورده که خرده های بیسکوییت روی زمین ریخته را جارو کند. ...

پسرک یک سال و نیمه اش است....

پنجشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۹۵

پسرک کوچک چند وقتی است که خوب نمی خوابد. شبها به جای اینکه کنارش دراز بکشم باید بغلش کنم و شیرش بدهم. امیر باید بیاندازدش روی پا و تکانش بدهد. فقط با مامانم همچنان بی بهانه می خوابد.

اما لحظه هایی هست، وقتی شیرش را خورده و با اصرار می خواهد با نوک سینه ام بازی کند، که یکهو آرام می گیرد. دستش را که می گذارد روی سینه ام نفسش آرام می شود، چشمهایش را می بندد، و انگار که تصمیم گرفته باشد تا ابد به همین حال بماند ساکت می شود.

اینجور وقتها دلم ضعف می رود. تا به حال حس نکرده بودم هیچکس اینقدر به من وابسته باشد. حتی مسیح. دست و پایم می لرزد. لذت دنیا را می برم. یک لحظه هایی می خواهم از ذوق آنقدر فشارش دهم که نفسم بند می آید.

ولی ته دلم، همان صدای همیشه نگران، بدجور می ترساندم. 
پسری دارم که انگار فهمیده باشد برای روز اول مدرسه اش دلواپسم، هی هر از گاهی بغلم می کنم می کند و می گوید :مامان من برای مدرسه خیلی اکسایتدم!
آمدن این موجود به زندگی من مصداق روشن این شعر اشکها و لبخند هاست
somewhere in my youth, or childhood, I must have done something good

جمعه، شهریور ۰۵، ۱۳۹۵

یوسف زورش زیاده. و کلا هم یه کم تو ابراز احساسات زیاد از بدنش استفاده می کنه. و این یعنی اینکه هر از گاهی ماهارو می زنه. هنوز نمی فهمه زدن یعنی چی. واسه همین در خوشحالی و ناراحتی و وسط صحبت ممکنه از زدن به عنوان یه وسیله استفاده کنه. و چون یک ماه دیگه داره می ره مهد کودک، من نگران بودم که اونجا هم بچه ها رو بزنه. توی گروه های بازی که می رفتیم تا قبل از اینکه بیام سر کار خیلی کاری به کار بقیه نداشت. ولی خب روزی یکی دو ساعت هم بیشتر پیششون نبود.

اما آخر هفته پیش یه مهمونی داشتیم که یه دختر کوچیکتر از یوسف داشتن. دخترک می تونست بشینه ولی جابجا نمی تونست بشه هنوز. و یوسف با چنان آرام شو لطافتی باهاش بازی کرد که دلم رفت. اول نازش کرد، بوسش کرد، و بعد هی آروم سرش رو می برد جلو که دخترک بهش دست بزنه:)

یهو یه حسی که با مسیح خیلی بهم دست می داد اومد تو دلم. یه جور خیال راحتی از اینکه پسرک فرق ما و بقیه رو می فهمه. و فراتر از اون شاید اینکه مثل مسیح، همیشه تو لحظه های حساس کاری رو می کنه که دل آدم رو آروم می کنه....


جمعه، تیر ۱۸، ۱۳۹۵

پسرک چهار ساله ام می پرسه: مامان...ما چه جوری اومدیم روی کره زمین؟
من با اینکه می فهمم چی داره می پرسه، مثل سیاست مداری های ذلیل بدبخت خودم رو می زنم به اون راه و می گم: تو از توی دل من اومدی.
می گه: نه...منظورم همه ماست...همه ی همه ما....
یه کم نگاهش می کنم. بعد می گم: خیلی خیلی سال پیش روی زمین آدمها نبودن و میمون ها بودن. بعد این میمون ها کم کم باهوش و باهوش تر شدن و آدم شدن.
ابروهاش رو می ده بالا و می گه: یعنی ما میمون بودیم؟
می گم خود ما میمون نبودیم، ولی خیلی سال قبل آدمها میمون بودن.
می گه: یعنی وقتی پیش خدا بودیم میمون بودیم؟


پسرک چهار ساله ام می پرسه: مامان...ما چه جوری اومدیم روی کره زمین؟
My little four year old asked me:"mom...how did we come on the earth?
من با اینکه می فهمم چی داره می پرسه، مثل سیاست مدارا خودم رو می زنم به اون راه و می گم: تو از توی دل من اومدی.
I pretend I don't know exactly what he means and say:you cam out of my tummy.
می گه: نه...منظورم همه ماست...همه ی همه ما....
He says: No...I mean all of us. How did we all come on the earth.
یه کم نگاهش می کنم. بعد می گم: خیلی خیلی سال پیش روی زمین آدمها نبودن و میمون ها بودن. بعد این میمون ها کم کم باهوش و باهوش تر شدن و آدم شدن (می دونم که جمله بندی احمقانه ای بود).
I say many many years ago there were no humans on the earth but there were chimpanzees. They got smarter and smarter and turned into humans (stupid wording I know)
ابروهاش رو می ده بالا و می گه: یعنی ما میمون بودیم؟
He raises his eyebrows and says: You mean we were monkeys?
می گم خود ما میمون نبودیم، ولی خیلی سال قبل آدمها میمون بودن.
I say, not us exactly, but the humans of many many years ago were monkeys.
می گه: یعنی وقتی پیش خدا بودیم میمون بودیم؟
And he asks: So when we were with God, we were monkeys?
و اینجوریه که می فهمی نمی شه هر توضیحی رو که خودت واسه راحتی قبول کردی تحویل بچه 4 ساله بدی!
And that is how you know you can not give the explanations you have settled for, to a 4 year old.

یکشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۵

سفر بودیم. توی یه ویلای نقلی کنار این دریاچه. هوا گرگ و میش شده بود و پشه ها داشتن می اومدن که پاشدیم بریم تو و بچه هاروبرای خواب آماده کنیم. نشست روی یه سنگ جلوی آتیش و گفت:
 "I need some alone time!"
گفتم باشه ولی نمی شه تنهای تنها بمونی و من همین دور می شینم. 
چند دقیقه ای رو به آتیش نشست.  بعد روشو کرد به من و گفت:"تو هم بیا پیشم بشین". 
رفتم کنارشباز بعد یه کمی سکوت گفت: داشتم فکر می کردم برای اینکه یه grandpa و یه opa داشته باشم که همیشه پیشم باشن. (دوست صمیمیش تومهد به پدربزرگاش می گه grdandpa و opa)
و من مثل همیشه دلم ریخت.....

یه کم درباره بابابزرگها حرف زدیم و بعد هردومون ساکت شدیم. یه کم بعد باز گفت:"می دونی؟"
گفتم چی؟
گفت:"فکر کنم batmobile  از هواپیمای جت هم تند تر می ره!"

واین موقع بود که فهمیدم فضای سانتی مانتالمون تموم شده و می تونم برگردم توفاز مادر دیکتاتور و بگم پاشه بیاد تو:)

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۵

یوسف به اون مرحله ای رسیده که انگار با سروصداهاش داره یه چیزی می گه. دستهاشو تکون می ده، نگاهش جدی شده، و بعد "اگاگاگاگا..." یه جوری به من نگاه می کنه که انگار منتظر جوابه. و وقتی من با یه سروصدای مشابهی جوابش رومی دم، انگار می فهمه که مال من معنایی نداره، و باز صدا و حرکت دستش رو تکرار می کنه ولی این بار با جدیت بیشتر. تا اینکه من دست از مسخره بازی بردارم و بهش بگم: ببخشید مامان نمی فهمم چی می گی!

معمولا وقتی امیر از راه می رسه یوسف داره شام می خوره. و تا صدای چرخیدن کلید روتوی در می شنوه یهو هیجان زده می شه و شروع می کنه تند تند دستاشو بالا پایین بردن. و مسیح می دوه طرف در و داد می زنه "بابا...بابا"..." و من فکر می کنم آیا خوشامدی بهتر از این توی این دنیا هست که دو تا موجود فسقلی یهو انگار از ذوق رسیدن تودر پوست خودشون نگنجن؟ هر روز هفته؟
کم کم گوش کردن اخبار داره کار حساسی می شه. مسیح هر از گاهی می پرسه :"دارن راجع به چی حرف می زنن؟" و من بسته به موضوع گاهی توی توضیحم ماجرا رو سانسور می کنم. وقتی خبر راجع به جرایم جنسی، یا بیماری یا قتل بچه هاست معمولا خاموش می کنم رادیو رو.  امروز ولی خبر راجع به شکست آتش بس سوریه و بمباران بیمارستان کودکان بود و من اینقدر دلم مچاله بود که حواسم نبود خاموشش کنم. یهو صدای مسیح که پرسید:"مامان....دارن راجع به چی حرف می زنن" از ته سیاهی تصویری که جلوی چشمم بود کشیدم بیرون .
"راجع به جنگ مامان"
"یعنی جنگ ستارگان؟"
"نه عزیزم...یه جنگ واقعی"
"کجاست؟"
"سوریه...یه کشوری به اسم سوریه"
"ما اونجا نمی ریم؟"

تازگیها گاهی از یه موضوعی که می ترسه می پرسه که نزدیک ما هست یا نه. مثلا یه کتاب راجع به آتشفشان ازکتابخونه گرفته بودیم و هرازگاهی هی می گفت:"ولی ما کنار آتشفشان نمی ریم." فکر کردم این سوالش هم واسه اینه که مطمئن بشه ما نزدیک جنگ نمی ریم.

"نه مامان... نمی ریم."
 رادیو رو خاموش کردم وبه خیال خودم مکالمه تموم شد و خیال پسرم هم راحت.
"چرا نمی ریم؟"

و من که انتظار این سوال رونداشتم چرندی گفتم تومایه های اینکه :"جایی که جنگه زندگی سخته و غذا نیست."!!!!
و هی با خودم فکر می کردم احمقانه تر و سنگدلانه تر از این جوابی می شد داد؟ و اگه یهو پسر می پرسید:"پس آدمهایی که اونجان چی کار می کنن؟" چی می گفتم؟

و باز دیلمای همیشگی اومد به سراغم. تا کجا من حاضرم از موقعیت هایی که همدلی رو به پسرم یاد می ده استفاده کنم؟ اگه وقتی دوستش توی مهدکودک گریه می کنه قراره بره جلو و بپرسه چی شده و کمکش کنه، چرا وقتی بچه سوری توی بیمارستان کشته می شه جواب من اینه که ما همینجا توخونمون می شینیم چون اونجا امن نیست؟ اون خطی که این طرفش همدلی و آدم خوبی بودنه، و اون طرفش خطر کردن بی فایده کجاست؟ و من چه جوری باید به بچه ام یاد بدم راجع به چنین موضوعی فکر کنه و تصمیم بگیره؟
امروز صبح مسیح چهار ساله بعد از کمی سکوت گفت :"سی دی پیترپن رو می زاری؟"
ولی یه روزی می رسه که مسیح 7 ساله، یا 10 ساله، یا 15 ساله از من می پرسه:"پس کی به اونا کمک می کنه؟" و من همچنان آرزو می کنم که تا قبل از اون روز، خانواده ما فکر کردن به چنین موضوعات پیچیده ای رو تمرین کرده باشه.

جمعه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۹۵

That moment when you think you are surprising your little one and say:"do you want to stay home with me today?" and he says:"no...I want to go to daycare!"

سه‌شنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۵

In our evolution, we should have found a better way for our teeth to come out. The sight of a crying baby in pain who does not understand what is happening and why mommy can't make it go away is just excruciating:(

سه‌شنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۹۵

جمعه، بهمن ۲۳، ۱۳۹۴

Maseeh and I watching parts of the Democratic debate. At some point Clinton says, "Where it really mattered", and Maseeh says: you know, "where it really mattered" is where I work!