دوشنبه، آذر ۰۴، ۱۳۸۷

یک روز همه این داستان ها را می نویسم.
توی داستانی کوتاه چند جمله ای، یا رمانی هزار صفحه ای.
می نویسم از این رفقا را به فرودگاه رساندن و منتظر ماندن تا روز دیگری که شاید گذارشان از این سر دنیا بگذرد.
می نویسم اززندگی چمدانی و برنامه ریزی های کوتاه مدت.
می نویسم از بادی که لای موهایم می خورد و خبرهایی که هر وقت بخواهم می خوانمشان و هروقت بخواهم نه.
می نویسم از لحظه هایی که تمام شک و دلتنگی دنیا خراب می شود سرم و نفسم را می گیرد. که فکر کنم "من کجام؟ چی کار می کنم؟" و از چند روز بعدش که باز می افتم به 8 صبح تا 9 شب کار کردن و درس خواندن و تلفن کردن.
یک روز می نویسم.
مثل همه آنهایی که از مهاجرت می نویسند.
مثل همه آنهایی که می خواهند چیزی لابلای نوشته هایشان پیدا کنند که شاید معنای تازه ای به این تجربه بی ربط شلوغ نا فهمیدنی بدهد که حداقل زندگی خودشان را راحت کنند.
مثل همه آنهایی که منتظرند کتاب مهاجرتشان چاپ شود و مردم بخوانندش که...که نمی دانم چه.
یک روز می نویسم. و امروز بیشتر از هر روزی دلم می خواهد آن روز که رسید، این تجربه تمام شده باشد.....

۱ نظر:

pooneh Sabouri گفت...

che hes e moshtaraki!