direction: rtl
| امروز که باران ببارد 18 ساله می شوم... |
|
Friday, November 13, 2009
٭ سال 53پسر 21 ساله اش را ساواک گرفته بود و بعد از 4 ماه بی خبری فهمیده بودند کمیته مشترک زیر بازجویی است و آحرش هم 3 سال هی رفته بود اوین ملاقات تا دوره محکومیتش تمام شد و سال 56 آمد بیرون.
Thursday, November 12, 2009
حالا پیرزن هر خبری که از هر جا می شنود می گوید: "شما این مردم رو نمی شناسین. یه بلایی که سرت بیاد همه اشون گم و گور می شن. همونایی که صبح تا شب به شاه فحش می دادن تو اون دوره زندان هی به من می گفتن حالا شما چی کار به کار اینا دارین. پسرت هم حوصله داره ها." هی قیافه های جوان را که توی خیابان می بیند خودش را می زند که "شما نمی دونید مادراتون چی می کشن. فایده نداره این کارها." و من با خودم فکر می کنم اگر واقعا 3 سال قبل انقلاب خانواده های زندانیان سیاسی از طرف مردم هم تحت فشار بوده اند، توی این چند ماه راه زیادی آمده ایم که این همه دید و بازدید آدمهایی که هم را نمی شناسند همچنان ادامه دارد... نوشته شده در ساعت 8:36 AM توسط مریم
٭ وسط همه این تلخی ها، یک چیز این روزها را خیلی دوست داشتم. و آن این همه نامه عاشقانه بود که چشم براه های این ور دیوار ها برای قهرمان های آن ور دیوارشان می نوشتند. انگار که بالاخره دوست داشتن مجوز عیان بودن پیدا کرد توی جامعه ما. می دانم این جامعه مجازی است ولی همین هم برای من لذت بخش است. این که از جمله های کلی بی مصداق درباره عشق برسیم به نامه هایی از یک آدم مشخص به یک آدم مشخص دیگر و در آن از لذت حس کردن گرمای دست معشوق بخوانیم و انتظار یک بوسه. از اینکه وسط انقلابی گریمان عشق های دونفره مان را فراموش نکنیم و نگذاریم آدمهای دیگر هم فراموش کنند. که قبول کنیم شادی لحظه آزادی عزیزی از بند، پیش از هر چیز رسیدن دو آدم به هم است.
چند تا از این نامه ها را الان در خاطرم هست اینجا می گذارم. اگر باز هم سراغ دارید معرفی کنید لطفا. نامه های فاطمه ستوده به علی پیرحسینلو وآن ماه دلستان را هر ابرویی هلالی… غروب شد، نیامدی ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد همان کشف کوچک و ناگهانی ای هوای دیدنت… ... نامه های فاطمه شمس به محمدرضا جلایی پور هجرانی ها 1 محمدرضای گلم! روزت مبارک! محمدرضای گلم! امشب در زندان برای سهراب آوازی غمگین بخوان! نامهای به آوازخوان اوین هشتمین چهارشنبه بدون تو... برای خنده تو که لبهای مرا فتح کرد با تلاوت سبز تو چه میکنند؟ ۷۴ روز بیتویی ... بوی بهار نارنج و تسبیح تو در اوین آب زنید راه را ... محمدرضا آزاد شد نامه های فخرالسادات محتشمی پور به سید مصطفی تاجزاده معنای زندگیم را بازگردانید نامه ای به همسرم در آستانه ماهگرد بازداشت غیرقانونی اش جاری لحظه های من شب بود و قدر بود و مهتاب بود و تو نبودی سه ماهگی هجران و درد و انتظار جمعه دلتنگی ها گل های زرد وحشی صد و پنجاهمین روز نامه های ژیلا بنی یعقوب به بهمن امویی احمدی غم را به قدرت تبدیل کنیم بهمن ! چرا بازجو من را آزاد کرد ، تو را نه ! نامه های پرستو سرمدی به حسین نورانی نژاد تمام دلتنگی هایم را فدای آرمانهای سبزت می کنم با امیدت سبز خواهم ماند .....دیدارت را از من دریغ کردند نامه های مهسا امرآبادی به مسعود باستانی قرار نبود این گونه شود به مناسبت سالگرد ازدواجشان دلنوشته امیر بنان به فریبا پژوه نامه مريم باقي به محمد قوچاني نامه ریحانه حقیقی به علی وفقی نامه هنگامه رضوی (همسر بهزاد نبوی) به مناسب سالروز تولد بهزاد نامه همسر محسن صفایی فراهانی (ببخشید که اسمش را نمی دانم. اگر کسی می داند کمک کند لطفا) نامه معصومه خوش صولتان به مرتضی الویری نوشته شده در ساعت 2:41 PM توسط مریم
٭ حواسمان باشد کجا می رویم
Monday, November 09, 2009
تند شدن شعارهای مردم در راهپیمایی ها و بی پرده تر شدن مواجهه های کلامی بین دو قطب جامعه حتی در دانشگاه ها کم کم مرا هم می ترساند. با وجودی که همه عصبانیت آدمها را می فهمم و گاهی موقع دیدن فیلمهایی که پر از باتوم است زیر لب خودم هم شعارهای مرگ بر را تکرار می کنم، با وجودی که تا همین 2 هفته پیش خونم از دیدن سرباز های امنیت به جوش می آمد و از ترسوییم به جای اینکه فریاد شود اشک می شد وسط خیابان، باز آن لحظه های کمی که این عصبانیت عمیق آرام می گیرد به خودم تشر می زنم که قرار این بود؟ می دانم که حق داریم تا آخر دنیا شعار مرگ بر بدهیم. گاهی حتی فکر می کنم به جایی رسانده اند وقاحت را که حق داریم تا آخر دنیا خشونت کنیم. ولی به نفعمان است از بین همه کارهایی که حقشان را داریم آنی را انتخاب کنیم که به هدفمان هم نزدیکمان کند. و زندگی امروزمان را شبیه تر به زندگی فردای بعد از پیروزی. همه اینها را گفتم که بگویم این نوشته سمیه توحیدلو را خیلی دوست دارم. آخر همه اینها این سوال می ماند که آیا در تلاش برای درست کردن اجماع بین خودمان، آیا نیروی موثرمان را ضعیف می کنیم یا قوی؟ اینکه از نوشته سمیه خوشم آمده برای این است که الان فکر می کنم قوی می شویم اما طبق معمول شک همه چیز را محو می کند. نوشته شده در ساعت 11:05 AM توسط مریم
٭ رفقای عزیزی خونه امون رو برامون اسباب کشی کردن.
و ما بدون خداحافظی از اولین خونه واقعی دو تاییمون اومدیم بیرون. خونه ای که شب اولی که توش بودیم هیچی نداشت به جز یک دشک ولی آخرش یکی از قشنگترین خونه های دنیا بود. این بخش زندگی ما هم تموم شد. و حالا همچنان منتظریم که ببینیم قراره چی بشه! نوشته شده در ساعت 9:26 AM توسط مریم
٭ از سه سال پیش هی می گفتم این سیستم فهمیده که نمی شه طبقه متوسط رو تا ابد خر کرد و به این نتیجه رسیده که کلا از بین ببرتش. از اول ریاست جمهوری این مردک هم هر اتفاقی افتاده یه جوری یه نقشی در خورد کردن این طبقه داشته.حالا هم که یه عده می گن این هدفمند کردن یارانه ها با این سیستم اگه اجرا بشه تاثیر منفی مستقیم روی طبقه متوسط داره.
Thursday, November 05, 2009
حالا هی بگین من مزخرف می گم! فقط فکر کنم این ماجرا ها بهشون نشون داد که دیگه دیر شده و به این راحتی نمی شه این مردم رو از میدون به در کرد.احتمالا واسه همین هم اینقدر حول شدن که زود یارانه ها رو وردارن. بالاخره گرسنه کردن سبز ها هم یه روش مبارزه اس دیگه..... ای لعنت به هر چی.... نوشته شده در ساعت 9:19 AM توسط مریم Tuesday, November 03, 2009
٭ فیلمهای دانشگاه شریف رو که دیدم یه خورده ناراحت شدم.
Monday, November 02, 2009
به نظرم شعارهایی که در مقابل عکس العمل دنشجویانن بسیجی داده شد خیلی خیلی بر خلاف چیزی بود که ما (حداقل به نظر من) داریم براش تلاش می کنیم. انگار که "آزادی اندیشه" مستقل از مفهومش صرفا به عنوان یه قافیه استفاده شده بود برای فحش دادن به هم دیگه و آخر سر مفهوم شعار چیزی شده بود کاملا متناقض با مصرع اولش. ***** چند وقت پیش پست مربوط به ماجرای مراسم دعای کمیل رو که توی وبلاگ فاطمه شمس خوندم از لحن حرف زدنش در مورد پارتی هم ناراحت شدم هم به عنوان بخشی از اون جامعه ای که مورد حمله پلیس به مهمونیش قرار گرفته بوده بهم بر خورد. ولی با خودم فکر کردم شرایطش الان سخته و وقت این حرفها نیست. چند روز بعد که فهمیدم خیلی ها این ناراحتیشون رو بهش ابراز کردن و فاطمه هم پاسخ داده و عذرخواهی کرده و گفته که منظورش این نبوده به این نتیجه رسیدم که آره. اتفاقا وقتش دقیقا الانه. که ما سکولار ها و مذهبی ها وارد یه دیالوگی بشیم که توش معلوم بشه چه حرفهایی به نظر کیا برخورنده و ناراحت کننده اس. اینکه ما حالا که فرصتش رو داریم به یه شناختی از حساسیت های همدیگه برسیم و فضای گفتمان سیاسی اجتماعیمون رو به سمت یه احترامی متقابل ببریم. اینجوری هم سکولار ها هم مذهبی ها متوجه می شن که دیگه نباید صرفا بر اساس ارزشهای درونگروهیشون به اوضاع نگاه کنن. درباره پارتی رفتن، نوع لباس پوشیدن، نوع غذا خوردن و هزار و یک چیز دیگه که تا به حال بین سکولار ها مذهبی ها در یک گفتگوی عمومی مطرح نشده باید با احترام حرف زد. جلوی عصبانیتهایی رو هم که باعث شعارهایی مثل اون شعار دانشگاه شریف شد باید بگیریم. **** خلاصه که به نظرم این جنبش احتیاج به یه سیستم بازخورد درونی داره که مواظب باشیم اشتباه های قدیمی رو تکرار نکنیم. نوشته شده در ساعت 6:38 AM توسط مریم
٭ به هوای اینکه خودم این چند ماهی که ایران بودم دسترسی به یوتیوب نداشتم، سعی می کنم از این به بعد فیلمهایی رو که می بینم و شعار ها رو بنویسم.
Sunday, November 01, 2009
تظاهرات های 10 و 11 آبان: (اینجوری که من تو فیلمها می بینم تو هر سه تادانشگاه حدود 700-800 نفر بودن. توی شریف توی یکی از فیلمها یه جمعیت 10-20 نفره از بسیجی ها هم شعار می دن) دانشگاه شریف: ده آبان داخل سلف سرویس: دولت کودتا استعفا استعفا ما همه به هم هستیم ملت بی شکستیم الله اکبر مرگ بر دیکتاتور یا حسین میرحسین محمود خائن" آواره گردی خاک وطن را ویرانه کردی کشتی جوانان وطن الله اکبر کردی هزاران تن کفن الله و اکبر مرگ بر تو مرگ بر تو" تا احمدی نژاده هر روز همین بساطه یازده آبان روبروی سلف سرویس توی حیاط: بسیجی حراست پیوندتان مبارک بسیجی حیا کن دانشگاه رو رها کن این دولت فاشیسته یه جا باید بایسته یا حسین، میرحسین بسیجی باید برقصه پاسخ بسیجی ها: "آزادی اندیشه با ساز و رقص نمی شه" پاسخ سبز ها:"آزادی اندیشه با 5 نفر نمی شه" آزادی اندیشه با ریش و پشم نمی شه" دانشجوی سهمیه همینه همینه محمود خائن" آواره گردی خاک وطن را ویرانه کردی کشتی جوانان وطن الله اکبر کردی هزاران تن کفن الله و اکبر مرگ بر تو مرگ بر تو" الله و اکبر خواجه نصیر: (به بهانه حضور صفار هرندی) دولت کدوتا استعفا استعفا ننگ ما ننگ ما رییس جمهور ما بیسجی وحشی شده دانشگاه کاشان: نصر منالله و فتح غریب وای بر این دولت مردم فریب. نوشته شده در ساعت 10:40 AM توسط مریم
٭ من باز آن سر دیگر دنیام.
این بار بعد از جند ماه توی آغوشی که بدجور دلتنگش بودم. . در حال شروع زندگی که دوباره هیچ چیزش معلوم نیست . خانه و زندگیم را در کشوری که نمی توانم فعلا بهش برگردم جا گذاشته ام و حالا دوباره توی کشور دیگری قرار است از نو شروع کنیم. به طرز عجیبی آرامم و نا مضطرب. نوشته شده در ساعت 10:13 PM توسط مریم
|