سه‌شنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۹۵

صبحهای ما همیشه پر از بدو بدو و گاهی داد و بیداد است. هر از گاهی یک سیستمی پیدا می کنیم که سرهت کار بچه ها را زیاد کند و یک مدتی کار می کند و بعد دوباره روز از نو روزی از نو.
اما هر از گاهی هم وسط این بلبشونی پر عجله، یکیشان یک کاری می کند که انگار دنیا را دورو برت نگه می دارد و هلت می دهد روی زمین که بنشینی و لذت ببری و لبخند بزنی. گور بابای صبحانه ساعت 8 مهد کودک و جلسه ساعت 8:30 سر کار.

امروز صبح پسرک بازی اش گرفته بود و به هیچ صراطی مستفیم نمی شد. بیسکوییت های توی راهش را که پخش زمین کرد گفت :"او او" و راه افتاد رفت طرف آشپزخانه. چند بار صدایش کردم و آخر سر نشستم روی زمین به نفس عمیق کشیدن که وقتی می روم سراغش عصبانی نباشم. سرم را که بلند کردم دیدم رفته جاروی دسته بلند را برداشته و آورده که خرده های بیسکوییت روی زمین ریخته را جارو کند. ...

پسرک یک سال و نیمه اش است....

سه‌شنبه، مهر ۱۳، ۱۳۹۵

اسم خودم را گوگل می کنم و می روم روی صفحه عکسها. ردیف اول همه عکسهای خوشحال و خندان من است که گوگل توی تویتر و ساندکلود و اتسای و لینکداین پیدا کرده. یکی یکی وبسایتها را باز می کنم، ساین این می کنم، و دنبال راهی می گردم که عکسهای خندانم را پاک کنم. عکسهای خندانی که موهایم تویشان پیدا است. عکسهای خندانی که از سال بعد، دیگر صرفا یک عکس ساده از زندگی واقعی من نیست و شاید یک جایی یک کسی را که زوری بالای سر من دارد ناراحت کند.
بعضی ها را می شود بدون عکس گذاشت، برای بعضی ها باید یک صفحه سفید جایگزین عکسم کنم. انگار با هر کلیک رد آزادیم را از صفحه های عمومی وب پاک می کنم. و هی یک چیزی تو قلبم می تپد. تپشی که یادآور دلهره هایی است که دیگر بهشان عادت ندارم...

پنجشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۹۵

پسرک کوچک چند وقتی است که خوب نمی خوابد. شبها به جای اینکه کنارش دراز بکشم باید بغلش کنم و شیرش بدهم. امیر باید بیاندازدش روی پا و تکانش بدهد. فقط با مامانم همچنان بی بهانه می خوابد.

اما لحظه هایی هست، وقتی شیرش را خورده و با اصرار می خواهد با نوک سینه ام بازی کند، که یکهو آرام می گیرد. دستش را که می گذارد روی سینه ام نفسش آرام می شود، چشمهایش را می بندد، و انگار که تصمیم گرفته باشد تا ابد به همین حال بماند ساکت می شود.

اینجور وقتها دلم ضعف می رود. تا به حال حس نکرده بودم هیچکس اینقدر به من وابسته باشد. حتی مسیح. دست و پایم می لرزد. لذت دنیا را می برم. یک لحظه هایی می خواهم از ذوق آنقدر فشارش دهم که نفسم بند می آید.

ولی ته دلم، همان صدای همیشه نگران، بدجور می ترساندم. 
پسری دارم که انگار فهمیده باشد برای روز اول مدرسه اش دلواپسم، هی هر از گاهی بغلم می کنم می کند و می گوید :مامان من برای مدرسه خیلی اکسایتدم!
آمدن این موجود به زندگی من مصداق روشن این شعر اشکها و لبخند هاست
somewhere in my youth, or childhood, I must have done something good

جمعه، شهریور ۰۵، ۱۳۹۵

چند روز پیش یوسف داشت یه اسباب بازی رو از دست مسیح می کشید. و با همون زبون بی زبونی خودش غر می زد که یعنی بده. مسیح هم بر عکس همیشه، و برعکس رابطه اش با بچه های دیگه، به جای اینکه اسباب بازی رو ول کنه، اون رو محکم گرفت و گفت :"نه یوسف...من دارم باهاش بازی می کنم..." یعنی نمی دونین چی حالی می ده که پسر یک ساله آدم باعث باشه پسر 4 ساله آدم یاد بگیری از حق خودش دفاع کنه:)
یوسف زورش زیاده. و کلا هم یه کم تو ابراز احساسات زیاد از بدنش استفاده می کنه. و این یعنی اینکه هر از گاهی ماهارو می زنه. هنوز نمی فهمه زدن یعنی چی. واسه همین در خوشحالی و ناراحتی و وسط صحبت ممکنه از زدن به عنوان یه وسیله استفاده کنه. و چون یک ماه دیگه داره می ره مهد کودک، من نگران بودم که اونجا هم بچه ها رو بزنه. توی گروه های بازی که می رفتیم تا قبل از اینکه بیام سر کار خیلی کاری به کار بقیه نداشت. ولی خب روزی یکی دو ساعت هم بیشتر پیششون نبود.

اما آخر هفته پیش یه مهمونی داشتیم که یه دختر کوچیکتر از یوسف داشتن. دخترک می تونست بشینه ولی جابجا نمی تونست بشه هنوز. و یوسف با چنان آرام شو لطافتی باهاش بازی کرد که دلم رفت. اول نازش کرد، بوسش کرد، و بعد هی آروم سرش رو می برد جلو که دخترک بهش دست بزنه:)

یهو یه حسی که با مسیح خیلی بهم دست می داد اومد تو دلم. یه جور خیال راحتی از اینکه پسرک فرق ما و بقیه رو می فهمه. و فراتر از اون شاید اینکه مثل مسیح، همیشه تو لحظه های حساس کاری رو می کنه که دل آدم رو آروم می کنه....


پنجشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۹۵

Maseeh while watching the Obama speech:"Did Donald Trump say I am sorry?"
"No...he has not said I am sorry yet."
"Why?"
"I don't know."
A few minutes later I explain to him that Obama is asking people not to vote for Trump because he is mean and bullies people. And then he asked :"Did Donald Trump get sad?" And I pause....."yes I think he gets upset when he hears this." 
"I think so too....maybe we should go talk to him and tell him he should not say mean things."
And this is how I learn a lesson in empathy from my 4 year old....

جمعه، مرداد ۰۱، ۱۳۹۵

Last year this time, the pain had already started. We found out after one sleepless night that it was going to be a long and slow labour. But we were home. I loboured in my bed, in my own shower, with Amir, my mom and my sister. I had lunch in my bed, I hugged Maseeh in between the pains, and I cried with my head in my own pillow. It took another 26 hours before we finally went to the birth center and I thought that the deep tub, also known as the midwives' epidural, was simply a miracle from God,
27 hours before I experienced the most excruciating pain I did not imagine was possible,
28 hours before I got so scared that I almost lost it all,
and 30 hours before I held him and felt his warm wet skin on mine.
It did not go as I planned, I was not the graceful mom in labour that I always thought I would be, I regret that at some point, fear got the best of me, but I am so happy and so grateful that I got to listen to my body and feel it stretched to its limits, and that we got to experience this process on our own terms.

جمعه، تیر ۱۸، ۱۳۹۵

پسرک چهار ساله ام می پرسه: مامان...ما چه جوری اومدیم روی کره زمین؟
من با اینکه می فهمم چی داره می پرسه، مثل سیاست مداری های ذلیل بدبخت خودم رو می زنم به اون راه و می گم: تو از توی دل من اومدی.
می گه: نه...منظورم همه ماست...همه ی همه ما....
یه کم نگاهش می کنم. بعد می گم: خیلی خیلی سال پیش روی زمین آدمها نبودن و میمون ها بودن. بعد این میمون ها کم کم باهوش و باهوش تر شدن و آدم شدن.
ابروهاش رو می ده بالا و می گه: یعنی ما میمون بودیم؟
می گم خود ما میمون نبودیم، ولی خیلی سال قبل آدمها میمون بودن.
می گه: یعنی وقتی پیش خدا بودیم میمون بودیم؟


پسرک چهار ساله ام می پرسه: مامان...ما چه جوری اومدیم روی کره زمین؟
My little four year old asked me:"mom...how did we come on the earth?
من با اینکه می فهمم چی داره می پرسه، مثل سیاست مدارا خودم رو می زنم به اون راه و می گم: تو از توی دل من اومدی.
I pretend I don't know exactly what he means and say:you cam out of my tummy.
می گه: نه...منظورم همه ماست...همه ی همه ما....
He says: No...I mean all of us. How did we all come on the earth.
یه کم نگاهش می کنم. بعد می گم: خیلی خیلی سال پیش روی زمین آدمها نبودن و میمون ها بودن. بعد این میمون ها کم کم باهوش و باهوش تر شدن و آدم شدن (می دونم که جمله بندی احمقانه ای بود).
I say many many years ago there were no humans on the earth but there were chimpanzees. They got smarter and smarter and turned into humans (stupid wording I know)
ابروهاش رو می ده بالا و می گه: یعنی ما میمون بودیم؟
He raises his eyebrows and says: You mean we were monkeys?
می گم خود ما میمون نبودیم، ولی خیلی سال قبل آدمها میمون بودن.
I say, not us exactly, but the humans of many many years ago were monkeys.
می گه: یعنی وقتی پیش خدا بودیم میمون بودیم؟
And he asks: So when we were with God, we were monkeys?
و اینجوریه که می فهمی نمی شه هر توضیحی رو که خودت واسه راحتی قبول کردی تحویل بچه 4 ساله بدی!
And that is how you know you can not give the explanations you have settled for, to a 4 year old.

یکشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۵

پسرک کوچک بالاخره چهاردست و پا می کنه. ولی برعکس چیزی که من فکر می کردم علاقه ای بهش نداره. تصمیم گرفته راه بره و ثانیه ای دست از تلاش بر نمی داره. و حتی در همین 11 ماهگی هم می تونم قیافه مصممشو رو ببینم. که هی می افته و بدون هیچ شکایتی دوباره بلند می شه. با صدای بلند می گه :"اِه.." که یعنی دستتو بده، و باز سعی می کنه قدم برداره. خلاصه که پشتکارش به نظر میاد به امیر رفته.

کلا هر چی می گذره بیشتر احساسم می کنم که مسیح بیشتر شبیه منه و یوسف بیشتر شبیه امیر.
همسایه هامون تازگی ها خونه اشون روفروختن. یک هفته قبل از تحویل خونه اومده بودن چک کنن که همه چی اوکی باشه که دیدمشون. خانمه بهم گفت که خریدار ها رو خودش از نزدیک ندیده ولی از روی اسمهاشون توی قرار داد فکر می کنه که هر دو زنن و می دونه که دوتا بچه دارن. 
روز قبل از اسباب کشی شون فکر کردم از فرصت استفاده کنم و برای مسیح یه کم توضیح بدم. توی راه که داشتیم از مهد می اومدیم خونه گفتم مسیح می دونی خونواده ها بعضی هاشون یه مامان دارن یه بابا، بعضی هاشون دو تا بابا دارن، بعضی هاشون دو تا مامان. بعضی ها هم یک مامان یا یک بابا. گفت آها. و مکالمه تموم شد. 
فرداش که رسیدیم خونه همسایه ها با چند تا از دوستاشون که اومدن بودن کمک برای اسباب کشی دم در بودن. همسایه قبلیمون اشتباه فهمیده بود و صاحب خونه های جدید یه خانم و یه آقا بودن. ولی اون شب وقتی امیر اومد داشتم می گفتم که همسایه ها رو دیدیم.، یهو مسیح گفت: بابا خونوادشون دو تا بابا داره دو تا مامان! (دوستاشون رو هم شمرده بود)

سفر بودیم. توی یه ویلای نقلی کنار این دریاچه. هوا گرگ و میش شده بود و پشه ها داشتن می اومدن که پاشدیم بریم تو و بچه هاروبرای خواب آماده کنیم. نشست روی یه سنگ جلوی آتیش و گفت:
 "I need some alone time!"
گفتم باشه ولی نمی شه تنهای تنها بمونی و من همین دور می شینم. 
چند دقیقه ای رو به آتیش نشست.  بعد روشو کرد به من و گفت:"تو هم بیا پیشم بشین". 
رفتم کنارشباز بعد یه کمی سکوت گفت: داشتم فکر می کردم برای اینکه یه grandpa و یه opa داشته باشم که همیشه پیشم باشن. (دوست صمیمیش تومهد به پدربزرگاش می گه grdandpa و opa)
و من مثل همیشه دلم ریخت.....

یه کم درباره بابابزرگها حرف زدیم و بعد هردومون ساکت شدیم. یه کم بعد باز گفت:"می دونی؟"
گفتم چی؟
گفت:"فکر کنم batmobile  از هواپیمای جت هم تند تر می ره!"

واین موقع بود که فهمیدم فضای سانتی مانتالمون تموم شده و می تونم برگردم توفاز مادر دیکتاتور و بگم پاشه بیاد تو:)

چهارشنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۹۵

مسیح از وقتی چند ماهه بود، گوش قوی برای ملودی داشت. از آهنگهای آرام غمگین، اشک توی چشمهایش جمع می شد و گاهی  می زد زیر گریه.  هنوز هم  به حال و هوای موسیقی حساس است. آهنگهای "خوشحال" بیشتر دوست دارد. و یک ملودی هایی توی گوشش می ماند.

این پسرک اما انگار استاد ریتم است. انگار آنتنی دارد که خیلی سریع صداهای تکرار شونده را پیدا کند وبدنش را به حرکت  بیاندازد. با صدای چرخیدن قاشق چایخوری توی لیوان چای می رقصد. با صدای شر شر شیر آب، تلق تلق چرخ کالسکه، و جیک جیک کنجشک ها می رقصد. با آهنگ رقص که دیگر سرازپا نمی شناسد و اگر من هم همراهش شوم غش غش می خندد و خودش را این طرف آن طرف می کند.

چیز غریبی است موسیقی. فقط خدا خدا می کنم این حسی که دارند، هر چه که هست، با بزرگ شدن گم نشود. 

سه‌شنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۹۵

من 35 ساله...

یک برنامه دو برای تازه کارها پیدا کرده ام و هر روزصبح یوسف را می گذارم توی کالسکه وتوی یک مسیر زیبای پردرخت پشت خانه نیم ساعت تمرین می کنم.قرار است بعد از 8 هفته بتوانم نیم ساعت پشت سر هم بدوم.
هر روز اسموتی میوه و سبزی می خورم.
ویتامین می خورم. 
مرتب ضد آفتاب می زنم.
می خواهم شروع کنم کرم های نرم کننده شب و دور چشم بزنم.
هر چیزی که می خواهم بپوشم یک صدایی توی سرم می گوید :"این شکل خودت هست؟" انگار که دلم بخواهم فقط چیزهایی بپوشم که با روحم سازگار است. 

 یک کلیدی یک جایی توی مغزم روشن شده، و پرتم کرده به یک جای تازه زندگی.  یک جور بحران میان سالی زودرس، ولی با بار مثبت. انگار یکهو انرژی زیادی پیدا کرده ام برای اینکه مواظب خودم باشم. 

شنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۹۵

اخلاق یا بازی؟

توی پارک یه چرخ و فلک بود که یه دختربچه همسن مسیح داشت با باباش باهاش بازی می کرد.از مسیح پرسیدم :"می خوای بری اونجا بازی کنی؟" گفت آره و دوید. 
وقتی رسیدیم مسیح سوار چرخ فلک شد و دختر بچه شروع کرد به چرخوندن. من می خواستم کم کم بیام عقب که دوتایی با هم بازی کنن که یهو بابای دختره بهش گفت:"نباید اینکارو بکنی. باید اول ازش بپرسی شاید دلش نخواد بچرخونیش." دختره هم دید دردسر کار زیاده دوید و رفت و به باباش گفت بیا با هم بازی کنیم. مسیح هم موند تنها روی چرخ فلک. 

می فهمم که باباهه می خواست به دخترش یه درس اخلاقی بده. ولی به نظرم دخالت بیجایی کرد و موقعیت خیلی خوب بازی رو از هر دوتا بچه گرفت. ولی مهمتر از اون این بود که من مغزم اونقدر سریع کار نکرد که جواب بدم که نه اشکالی نداره. چون هدفم از پیشنهاد از اول این بود که مسیح با یه بچه دیگه شروع کنه بازی کردن ومن خودمو کمرنگ کنم، انگار انتظار داشتم مسیح خودش جواب بده. در حالیکه سناریویی که نه توسط یه بچه همسن مسیح، بلکه توسط باباش ایجاد شده بود، پیچیده تراز حضم یه بچه 4 ساله بود. 

خلاصه که مودبی کانادایی ها گاهی دیگه زیادی می شه! به نظر من اینکه بچه ها بتونن بابچه های غریبه رابطه ارگانیک بدون بزرگتر درست کنن خیلی مهمه. و من به شخصه سعی می کنم تا جایی که ممکنه، حتی یه سری بدرفتاری ها رو هم بی خیال شم و اجازه بدم ارتباط بره جلو. چون کنار اومدن با هم و حل کردن مشکل هم چیزیه که بچه باید در ارتباط با همسن های خودش یاد بگیره. وبچه های این دوره زمونه تقریبا اصلا فرصت همچین تجربه ای روندارن.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۹۵

زمین بازی هوشمندانه!


اول که رسیدیم یه خورده به نظرم عجیب اومد. فکر کردم فقط همین اسباب بازی ها رو داره؟ بعد از نیم ساعت تازه نبوغ پارک رو فهمیدم. همه اسباب بازی ها جوری طراحی شده بود که بچه های همه سنی می تونستن باهاش بازی کنن. بزرگترین سازه پارک این موجود سبز بود که بچه ها بزرگتر روی طناب هاش راه می رفتن و ازش آویزون می شدن و بچه های کوچکتر فقط روی تیکه سر سره اش که لاستیک نرم بود بالا پایین می رفتن. بچه های سن مسیح همه که یه جورایی وسط بودن با ترس و لرز طناب ها و امتحان می کردن و روی سرسره هم کیف می کردن. مسیح تمام طول سقف طنابی رو رفت و رسید اونطرفش به سرسره که به نظر من خیلی جالب بود. خودش هم باورش نمی شد تونسته این کار رو بکنه


این دایره یه چرخ وفلک بود که بچه ها خودشون می تونستن هلش بدن یا ازش آویزون بشن یا هر جایی وسطش بشینن. قبل از ما هم چند تا نوجون توش نشسته بودن می چرخیدن و غذا می خوردن.


این صندلی های چند منظوره هم یه وسیله بازی دیگه برای بچه ها بود که از رویکی بپرن رواون یکی و همینطوری مثل قطار برن جلو. این بازی بود که مسیح باهاشون ساخت. احتمالا بچه های دیگه چیزهای دیگه به فکرشون می رسید


و این هم جای نقاشی بچه ها و شوخی نوجوونها بود


کف زمین هم یه چیز نرمی بود که بچه ها اگه می افتادن چیزیشون نمی شد و یوسف هم می تونست روش پابرهنه راه بره یا بشینه.
حدود 2 ساعت اونجا بودیم و خیلی خیلی چسبید:)

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۹۵

پسرک کلافه است. به سنی رسیده که باید بتونه دنبال چیزی که می خواد بره. ولی تا الان فقط یاد گرفته عقب عقب بره و هنوزنفهمیده چطور می تونه با این حرکت به اسباب بازی که جلوشه برسه. گاهی بعد اینکه  در حالیکه روی شکم خوابیده کلی  دستش رو دراز می کنه و به چیزی که می خواد نمی رسه یه جور آدم بزرگونه ای دستاش رو به هم می گیره و پیشونیش رو می زاره روشون. بعد سرش رو می آره بالا و غر می زنه. من کنارش می شینم وهی می گم "می تونی...بروجلو"و بهش لبخند می زنم. وقتی کلافه است یه جوری نگاهم می کنه که انگار می پرسه:"چرا این کارو می کنی؟" من گاهی بی خیال می شم و اسباب بازی رو می دم بهش. گاهی هم بغلش می کنم، چند تا نفس عمیق می کشم، و یه خورده بعد باز امتحان می کنم.
و توی همه این ماه ها، آدمها فقط سعی دارن بهم بگن بدبینم. هیچکس نیست به من بگه می فهمم که نگرانی. بگه حق داری. و بزاره با خیال راحت از نگرانی که حتی اگه احمقانه باشه، ولی هست، حرف بزنم....

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۹۵

روز مادر

می پرسد :"امروز هم روز مادره؟" 
می گویم :" آره...اصلش امروزه"
می گوید:" پس من می خوام برات یه گل بکارم توی حیاط، که زود دربیاد، وبعد هر وقت حالت بد بود یا ناراحت بودی یه گل ازش بکنم بدم بهت."
ومن چیزی توی دلم می ریزد پایین. انگار بی وزن می شوم. انگار یک لحظه نزدیک است توی آسمان شناور شوم. از عمق نگاه این پسرک 4 ساله، از مهربانیش، و از اینکه توی آن مغز پرتکاپو چه گذشته که پسرک توانسته برای خوب کردن تمام ناراحتی های آینده من برنامه بریزد. برای اینجور لحظه ها بغل کردن انگار خیلی خیلی کم است. هرچقدر هم که فشارش بدهم خالی نمی شوم. اینجور لحظه ها دلم می خواهد از ذوق جیغ بزنم. یا بزنم زیرگریه.

امروزروز مادر است. و صفحه فیس بوک با نوشته ها و عکسهای آدمها از مادرانشان و بچه هایشان منفجر می شود. این روز فقط روز قدردانی از مادرها نیست. روزی هم هست که ما قبیله مادران، بیشتر از روزهای دیگر شاید، به خودمان اجازه می دهیم پز بچه هایمان را به دنیا بدهیم. بچه هایی که توی بدنمان بزرگشان کردیم، با فرایندی که در طبیعت ذاتی خودش چیزی کمتر از معجزه نیست به دنیا آوردیمشان، و داریم بزرگشان می کنیم. هرروز، با تغییرات بزرگ وکوچکی که توی این موجودات کوچک می بینیم شاید مادرتر می شویم، و توی این دنیای پرشده از روابط مجازی، شیرین ترین لحظه های این تجربه را با آدمها قسمت می کنیم. 
و معمولا فقط شیرین ترین هایش را. 

توی این روزمادر، به صفحه فیس بوک خودم که نگاه می کنم،  فقط عکسهای لحظه های شادی مادریم را می بینم.  بعد از وقوف به این واقعیت، باز دوتا عکس از دو پسر را می گذارم روی صفحه، و کیف خودم و پسرهایم را می کنم. و منتظر می مانم تا دنیا هم این موفقیت خانوادگی من را جشن بگیرد. 

ماجرا فقط هم فیس بوک و شبکه های مجازی نیست. حتی توی تمام گیگا بایتهای عکسی هم که از این 4 سال دارم، به سختی می شود تلخی دید. خیلی از عمیق ترین و ماندگارترین حس های مادری، جایی جز توی دفترخاطرات های ما مادرها ثبت نمی شوند. شاید به دلیل ساده اینکه در لحظه های تلخ، کمتر کسی دوربین را روشن می کند. شاید به دلیل دردناک اینکه مادرهاقرار نیست شکایت کنند.

و این لحظه های تلخ برای من فقط شکستهایم در ارتباطم با مسیح و یوسف نیست. فقط وقتهایی نیست که از یک داد بیخود که سر بچه 4 ساله زده ام نزدیک است گریه ام بگیرد. یا از جواب بیخودی که به یک سوال مهم کودکم داده ام از خودم بدم بیاید. فقط خستگی و بیخوابی دائمی نیست که 9 ماه است با خودم همه جا می کشم. تلخ ترین لحظه ها برای من لحظه های اشراف دوباره و دوباره به این واقعیت است که مادری در عصر ما، و برای من، یعنی دست و پا زدن دائم در یک باتلاق عذاب وجدان. عذاب وجدان وقتی پسر را می گذارم مهدکودک که بروم سر کار. عذاب وجدان وقتی کار را زود رها می کنم که بروم دنبال پسرک. عذاب وجدان وقتی بخاطر روزهای متوالی خانه ماندن و بچه داری کردن، گاهی حوصله بازی با بچه 9 ماهه ام را ندارم و دلم می خواهد برگردم سر کارم. عذاب وجدان وقتی از سروکله زدن با یک بچه 9 ماهه لذت دنیا را می برم و حوصله هیچ کار دیگری ندارم. عذاب وجدان از اینکه دلم می خواهم گاهی تنهای تنها باشم و به هیچ چیز بچه ها و خانه فکر نکنم. و عذاب وجدان از اینکه انگار هویت خود غیر مادرم را گم کرده ام و بلد نیستم حتی لحظه ای از این نقش دربیایم.

روی دیگر این تجربه شیرین مادری برای من این بوده که چهار سال است با عذاب وجدان زندگی می کنم. انگار روی الاکلنگی راه می روم که هزار میله دارد و پیدا کردن نقطه وسط هر کدام این میله ها کاری غیرممکن است. پیدا کردن نقطه وسط همه شان همزمان که دیگر هیچ. 

در این روز مادر می خواهم اعتراف کنم که با همه زیبایی که وجود این دو پسرک به زندگی ام آورده است، کم نیستند لحظه هایی که پاسخم به سوال "35 سالگی من اگر مادر نبودم چه شکلی بود؟" آنقدر رویایی و پراز هیجان است که می ترساندم.....


سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۵

یوسف به اون مرحله ای رسیده که انگار با سروصداهاش داره یه چیزی می گه. دستهاشو تکون می ده، نگاهش جدی شده، و بعد "اگاگاگاگا..." یه جوری به من نگاه می کنه که انگار منتظر جوابه. و وقتی من با یه سروصدای مشابهی جوابش رومی دم، انگار می فهمه که مال من معنایی نداره، و باز صدا و حرکت دستش رو تکرار می کنه ولی این بار با جدیت بیشتر. تا اینکه من دست از مسخره بازی بردارم و بهش بگم: ببخشید مامان نمی فهمم چی می گی!

معمولا وقتی امیر از راه می رسه یوسف داره شام می خوره. و تا صدای چرخیدن کلید روتوی در می شنوه یهو هیجان زده می شه و شروع می کنه تند تند دستاشو بالا پایین بردن. و مسیح می دوه طرف در و داد می زنه "بابا...بابا"..." و من فکر می کنم آیا خوشامدی بهتر از این توی این دنیا هست که دو تا موجود فسقلی یهو انگار از ذوق رسیدن تودر پوست خودشون نگنجن؟ هر روز هفته؟
کم کم گوش کردن اخبار داره کار حساسی می شه. مسیح هر از گاهی می پرسه :"دارن راجع به چی حرف می زنن؟" و من بسته به موضوع گاهی توی توضیحم ماجرا رو سانسور می کنم. وقتی خبر راجع به جرایم جنسی، یا بیماری یا قتل بچه هاست معمولا خاموش می کنم رادیو رو.  امروز ولی خبر راجع به شکست آتش بس سوریه و بمباران بیمارستان کودکان بود و من اینقدر دلم مچاله بود که حواسم نبود خاموشش کنم. یهو صدای مسیح که پرسید:"مامان....دارن راجع به چی حرف می زنن" از ته سیاهی تصویری که جلوی چشمم بود کشیدم بیرون .
"راجع به جنگ مامان"
"یعنی جنگ ستارگان؟"
"نه عزیزم...یه جنگ واقعی"
"کجاست؟"
"سوریه...یه کشوری به اسم سوریه"
"ما اونجا نمی ریم؟"

تازگیها گاهی از یه موضوعی که می ترسه می پرسه که نزدیک ما هست یا نه. مثلا یه کتاب راجع به آتشفشان ازکتابخونه گرفته بودیم و هرازگاهی هی می گفت:"ولی ما کنار آتشفشان نمی ریم." فکر کردم این سوالش هم واسه اینه که مطمئن بشه ما نزدیک جنگ نمی ریم.

"نه مامان... نمی ریم."
 رادیو رو خاموش کردم وبه خیال خودم مکالمه تموم شد و خیال پسرم هم راحت.
"چرا نمی ریم؟"

و من که انتظار این سوال رونداشتم چرندی گفتم تومایه های اینکه :"جایی که جنگه زندگی سخته و غذا نیست."!!!!
و هی با خودم فکر می کردم احمقانه تر و سنگدلانه تر از این جوابی می شد داد؟ و اگه یهو پسر می پرسید:"پس آدمهایی که اونجان چی کار می کنن؟" چی می گفتم؟

و باز دیلمای همیشگی اومد به سراغم. تا کجا من حاضرم از موقعیت هایی که همدلی رو به پسرم یاد می ده استفاده کنم؟ اگه وقتی دوستش توی مهدکودک گریه می کنه قراره بره جلو و بپرسه چی شده و کمکش کنه، چرا وقتی بچه سوری توی بیمارستان کشته می شه جواب من اینه که ما همینجا توخونمون می شینیم چون اونجا امن نیست؟ اون خطی که این طرفش همدلی و آدم خوبی بودنه، و اون طرفش خطر کردن بی فایده کجاست؟ و من چه جوری باید به بچه ام یاد بدم راجع به چنین موضوعی فکر کنه و تصمیم بگیره؟
امروز صبح مسیح چهار ساله بعد از کمی سکوت گفت :"سی دی پیترپن رو می زاری؟"
ولی یه روزی می رسه که مسیح 7 ساله، یا 10 ساله، یا 15 ساله از من می پرسه:"پس کی به اونا کمک می کنه؟" و من همچنان آرزو می کنم که تا قبل از اون روز، خانواده ما فکر کردن به چنین موضوعات پیچیده ای رو تمرین کرده باشه.
می رسیم به مهد کودک. وقتی می خواد پیاده بشه، بهش می گم با یوسفم خداحافظی می کنی؟ می چرخه یوسف رو توی صندلیش بغل می کنه می گه: "خدافظ یوسف. من می رم مهدکودک، توهم می مونی پیش مامان." بعد یه کم مکث می کنه و من دلم می ریزه که نکنه الان دلش بگیره که من و یوسف باهمیم و اون نیست. بعد یهو می گه :"مامان وفل به انگلیسی چی می شه؟""

تو اون لحظه مکث بعد اون خداحافظی عمیق، داشته فکر می کرده چه جوری به دوستاش بگه صبحونه چی خورده!

سه‌شنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۵

In our evolution, we should have found a better way for our teeth to come out. The sight of a crying baby in pain who does not understand what is happening and why mommy can't make it go away is just excruciating:(

جمعه، بهمن ۲۳، ۱۳۹۴

Maseeh and I watching parts of the Democratic debate. At some point Clinton says, "Where it really mattered", and Maseeh says: you know, "where it really mattered" is where I work!

شنبه، دی ۱۹، ۱۳۹۴

سی دی آهنگ های فیلم لگو رو از کتابخونه گرفته. بدون اینکه فیلم رو دیده باشه. سی دی داره پخش می شه، من دارم غذا درست می کنم، مسیح لگو بازی می کنه، و یوسف روی زمین زیر یه اسباب بازی آویزون دراز کشیده و تازه شروع کرده نغ زدن. آهنگه یه جاهایی که احتمالا صحنه های جنگه یه کم ترسناک و خشن می شه. 

بهش می گم: مسیح، یه ذره می ری پیش یوسف تا من کارم تموم بشه؟
می گه آره. 
می ره بالا سرش، یه اسباب بازی براش تکون می ده و یه کم حرف می زنه. یه خورده بعد می گه: مامان، سی دی رو خاموش می کنی؟
خاموش می کنم.
دوباره می چرخه طرف یوسف و می گه: نه جون من، نترس، چیزی نبود. آهنگ بود. می خوای خودم شعر بخونم؟  یه روز یه آقا خرگوشه.....


دلخوشی ها و دغدغه های بازگشت



مهاجرت برای من یک دگرگونی اساسی بود. هویتم رو، نگاهم به زندگی رو، و رابطه ام با دنیای اطرافم رو عوض کرد. وقتی از ایران اومدم، می خواستم چند سال یه تجربه متفاوت داشته باشم، مستقل بشم، کمی دنیا روببینم، و برگردم سر زندگیم. برگردم و زندگیم رو از همونجایی که بود سر بگیرم. این برگشت هی عقب افتاد. هر بار با انتخاب خودم ولی با دلایلی که گاهی مال خودم بود گاهی مال آدمهای عزیزم. حالا که بیشتر از هر وقت دیگه ای توی این 10 سال، زمان برگشت واقعی شده، این دگرگونی هی بیشتر و بیشتر خودش رو بهم نشون می ده. 

مهاجرت برای من چراغی نبوده که یه وقتی روشنش کنی و بعد خاموشش کنی همه چی مثل قبل شه. یا مثل یه شمال رفتن طولانی، که وقتی برمی گردی ازش بتونی باز با همون آرامشی که داشتی زندگی کنی. مهاجرت به همراه همه چیزهای خوبش، برای من یه حس نا آرومی دائم، عذاب وجدان دائم، و شاید بی وطنی دائم به همراه داشته. 

من وقتی برگردم اون مریم 11 سال پیش نیستم. حالا من تجربه زندگی توی یه جامعه خیلی آزاد ترو خیلی باز تر از جایی که ازش اومدم رو دارم. من عادت کردم کسی کاری به کارم نداشته باشه. عادت کردم انتخابهای شخصی ام برای اینکه چی بپوشم و چی ببینم وکجا برم و از چی خوشم بیاد و به چی اعتقاد داشته باشم و برای چی تلاش کنم تاثیر اساسی توی شانس ها و فرصت های زندگیم نزاره. عادت کردم اگه یه موضوع اجتماعی یا سیاسی برام مهمه، با خیال راحت دنبالش رو بگیرم و براش یه کاری بکنم. عادت کردم پلیس رو که می بینم خیالم راحت بشه. عادت کردم با آدمها که حرف می زنم بهم لبخند بزنن، بهم راستش روبگن، آروم باشن. وقتی برگردم باید این عادت روترک کنم، و این می ترسونتم. اینکه چقدر طول می کشه؟ آیا اصلا می شه؟ 

از اون طرف اینجا بودن برای من همیشه یه سری نگرانی های دائمی همراهش داشته. خیلی از اون نگرانی ها به مرور زمان از بین رفتن. یعنی یا به حقیقت پیوستن، مثل نگرانی از کمرنگ شدن یا از دست رفتن دوستی ها، یا اهمیتشون وکم  وبیش از دست دادن، مثل نگرانی از حضور نداشتن توی لحظه های سیاسی و اجتماعی مهم ایران.  ولی یه چیزی که توی همه روزهای همه این سالها، بوده و تغییری اگه کرده باشه فقط پررنگ تر شده، نگرانی ازاینه که مامان بابا چیزیشون نشه. از اینکه لحظه ای برسه که بود ونبود من فرق خیلی اساسی داشته بوده باشه و من نبوده باشم. از این لحظه هاخیلی بوده. و هر چی خونواده ها پیرتر می شن فرکانسش بیشتر می شه. ولی خب انگار وحشت مطلق همیشه می مونه برای اون لحظه غیر قابل برگشت آخر. وزن این نگرانی برای آدمهای مختلف فرق می کنه. تاثیری که توی کیفیت زندگیشون می زاره فرق می کنه. و برای من وزن این نگرانی خیلی زیاده. 

همینه که می گم مهاجرت برام یه لحظه بوده که قبل و بعدش تفاوت اساسی داره. قبلش من یه جایی زندگی می کردم که برام حس خونه داشت. و با همه مشکلات و سختی هاش آرامش خونه داشت. حالا چنین جایی رو ندارم. حالا هر ور این دنیا برام یه بی قراری داره. 

واون عذاب وجدان دائم هم یه جورایی وصله به همین ناآرومی. اینجا که هستم از نبودنم توی تهران عذاب وجدان دارم. از اینکه حالا که نگرانی هاشون برام کمه، حالا که دیگه زندگیم می تونه خوشحالشون کنه، بهشون آرامش بده، نیستم. حالا که قراره یه سری وظایف جابجا بشه من جاخالی دادم. و واقعیت اینه که این عذاب وجدان هم یه جور خودخواهیه. من دلم نمی خواد این آدم باشم. نمی خوام اون لحظه آخر دم مرگ، وقتی به پشت سرم نگاه می کنم، زندگیم پر از تصویر های شطرنجی کامپیوتر باشه که توش دو نفر هی پیر تر و شکسته تر می شن. ودلم نمی خواد اون لحظه آخر دم مرگ مامان و بابا، به پشت سرشون که نگاه می کنن، تصویر مسیح و یوسف هم برای اونا یه سری ویدئو و عکس توی موبایل باشه. دلم نمی خواد بچه هام که بزرگ تر شدن و مامان بابام پیرتر، مسیح و یوسف ببینن که مامان بابا های ما تنهان و خسته. وما نیستیم. نه برای اینکه می خوام اونها وقتی پیر شدم مواظبم باشن. اصلا و ابدا. ولی برای اینکه نمی خوام اونا ببینن که من همچین آدمایی بودیم. برای اینکه نمی خوام همچین مادر و پدری باشیم. 
از اینکه مسیح و یوسف نمی تونن برن پیش مامان بزرگ بابابزرگاشون بمونن عذاب وجدان دارم، از اینکه زندگیشون از تنوع سنی آدمهایی که عاشقانه دوستشون دارن خالیه. 
از اینکه به تجربه های کودکیشون وصل نیستم. ازاینکه بلد نبودم و نیستم یه جوری خودم رو به اینجا وصل کنم که زندگی اونها طبیعی تر بشه. از اینکه صبح تا شب دارم می دوم که یه وقت تجربه رو از دست ندن، و باز همه چی بیشتر شبیه تیک زدن یه لیسته تا زندگی واقعی. 

وبا برگشتن احساس می کنم شاید برای مسیح و یوسف عذاب وجدان بگیرم. بخاطر هوا. بخاطر مدرسه. بخاطر اجتماعی که توش بزرگ می شن....این رو بیشتر توضیحی ندارم براش.همینه. همینقدر گنگه، و به اندازه گنگیش ترسناک....

تصمیم مهاجرت من در 22 سالگیه تصمیمیه که شاید بچه هام رو هم بی وطن کرده باشه.

واقعیت اینه که الان بعد از 11 سال تهران نبودن، احساس می کنم به این شهری که توشم تعلق دارم. ولی نه چون برام مثل تهران 11 سال پیشه. برای اینکه معنای تعلق برام عوض شده. برای اینکه دیگه نمی تونم بااون عمق و با اون ریشه به جایی وصل باشم. و بیشتر از اونکه احساس رهایی کنم، احساس گم شدگی می کنم.

فکرمی کنم شاید همینه که تجربه مهاجرت رو، و تجربه وطن رو برای آدمها متفاوت می کنه. اینکه این حس براشون بیشتر شبیه رهاییه، یا بیشتر شبیه گم شدگی...

چهارشنبه، آبان ۰۶، ۱۳۹۴

دلخوشی ها و دغدغه های بازگشت

دوازده ساله که از ایران اومدم. خارج از ایران فوق لیسانس گرفتم، دکتری گرفتم، کارم رو شروع کردم، ازدواج کردم، بچه دار شدم، خونه خریدم...تقریبا همه کارهای آدم بزرگانه ام رو این ور آب کردم.

قراره دو سال دیگه برگردم. برگردیم. که دوباره ایران زندگی کنیم. اینبار اما با دو تا بچه ونزدیکی های چهل سالگی. که باز زندگی رو یه جورایی از اول شروع کنیم. توی کشوری که خونه هست، ولی دیگه اونقدر آشنا نیست. 

از وقتی تصمیم قطعی شده وزمان پیدا کرده، خیلی چیزهای معمولی زندگی به فکرم می اندازه. چیزهایی که بعضی هاش با برگشتن آسون تر می شه، بعضی هاش سخت تر، چیزهایی که با برگشتن از دستشون می دم، و چیزهایی که به دست می آرم. 

حالا زیر این سرفصل می خوام این چیزهای کوچیک و بزرگ روبنویسم.

برای شروع، یه دلخوشیم اینه که دیگه وقتی مسیح سرفه کنه یا تب  کنه، از فکر اینکه اگه نتونه بره مهد فردا کارم رو چه کنم دلهره نمی گیرم. 

و یه غصه ام اینه که دیگه با بچه هام نمی تونم برم استخر عمومی!

سه‌شنبه، آبان ۰۵، ۱۳۹۴

لحظه های برادری

واسه اینکه کمی بالانس رابطه ها رو حفظ کنم، به یوسف می گم: یه دقه باید صبر کنی الان نوبت مسیحه.

مسیح می گه: مامان...با نی نی نباید اینطوری حرف بزنی.

بعد صداش رو زیر می کنه و می گه: باید بگی عزیزم، پسرم، یه کم صبر کن....

سه ما گذشته . از روزی که دوباره معجزه زایمان رو تجربه کردیم. توی این سه ماه تقریبا هر روز به این فکر کردم که بنویسم. از تجربه این بار که تصمیم گرفتیم از اول تا آخرش رو طبیعی بریم. از  دست انداز ها و وحشت های چند ساعت آخر. از دردی که باور نمی کردم واقعی باشه. از درک ذره ذره حرکت یوسف توی بدنم، و از اون  لحظه آخر که فکر می کردم هیچوقت نمی آد. لحظه ای که می زارنش توی بغلت و دردی که هیچ توصیفی براش نیست در ثانیه ای قطع می شه.

ولی همچنان نمی تونم بنویسم. همونطور که از زایمان مسیح 3 سال گذشته وهنوز نتونستم بنویسم...

چهارشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۹۳

این حاملگی دوم خیلی با تجربه بار اول فرق داره. عکس العمل عادی تر اطرافیان گرفته، تا احساس خودم. تو شلوغی کارها و بازی با مسیح، اگه حال تهوع بزاره، گاهی یادم می ره که حامله ام. در طول روز کم میاد که وقت کنم بشینم به خود بچه فکر کنم. باهاش حرف بزنم. یا حتی آواز بخونم. دارم سعی می کنم این روند رو عوض کنم. ولی همیشه نمی شه.
تا اینکه پریروز، صبح یه روز تعطیل که سه تایی توی تخت دراز کشیده بودیم و داشتیم بازی می کردیم، یهو تکونش رو حس کردم. یهو توی دلم لگد زد. و توی اون لحظه، با اینکه همه با هم بودیم، اون رابطه دوتایی رو که اینبار هی دنبالش می گشتم لمس کردم. یهو انگار توی اون لحظه واقعی شد. حضورش پررنگ شد و اومد روی همه فکر های دیگه.


حالا واقعا احساس می کنم بچه هام دو تان. 

سه‌شنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۹۳

صبح ها گاهی حالم از همه روز بدتره و به کوچکترین بویی شروع به سرفه و عق زدن می کنم. امروز بعد از یکی از این اپیزود ها، مسیح خودش تصمیم گرفت بیاد بوسم کنه که بهتر بشم. چند دقیقه بعد ولی بهم گفت:" دوستت ندارم چون حالت بده".

توی اون لحظه من نتونستم کلاه مادری بزارم سرم و حرف درست رو بزنم. فقط سعی کردم گریه ام نگیره و گفتم باشه.

 ولی حالا که چند ساعتی گذشته، با خودم فکر می کنم این رابطه ای که توش مسیح می تونه اینقدر راحت حرف دلش رو بزنه، و  من با اینکه خیلی ناراحت می شم می تونم خیلی سریع به این فکر کنم که می دونم این حرف از کجا می آد و پشتش چیه  یه چیز سالمی توشه که خیلی راحت با بزرگ شدن مسیح می تونه از بین بره. احتمالا فرایند رایج زندگی اینه که هم مسیح دیگه اینقدر راحت حرف دلش رو نمی زنه، و هم من نمی تونم اینقدر سریع خودم رو کنترل کنم و به این فکر کنم که حرف ها و احساساش داره از کجا می آد.

و برای فرار از این تحلیل رفتن و بیمار شدن رایج رابطه، آدم باید خیلی حواسش جمع باشه.

سه‌شنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۹۳

حاملگی این بارسختی هایی دارد که منتظرشان بودم، و سختی هایی که صد سال هم اگر فکر می کردم به ذهنم خطور نمی کرد.
سختی های قابل انتظارش این بود که کارم زیاد تر است و یک بچه دارم و خودم سنم بالاتر است و هوا هم توی این چند ماه اول سرد تر است!

اما سخت ترین لحظه های این چند ماه وقتهایی بوده که مسیح حوصله این مادر خسته هورمونی  را که هر لحظه انگار می خواهد بالا بیاورد و بدون اینکه حتی حواسش باشد بی حوصله شده ندارد.

سخت ترین لحظه ها وقتی بوده که توی سادگی و روراستی دو سالگیش قیافه اش را توی هم می کشد و می گوید: "نه...تو برو..."

خود سخت بودن این هم احتمالا کار هورمون هاست. اینکه موقتی بودن این شرایط را درک نمی کنم و هی بی خود بابتش احساساتی می شود. ولی هر چه هست، چیز گند مزخرفی است!

یکشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۹۳

سه سال پیش، همین موقع ها، یا شاید چند ماه اینور اون ور، جعبه یادگیری هام رو باز کردم. نامه ها و کارت های قدیمی رو خوندم. دفتر یادداشت ها رو ورق زدم. به نوار های قدیمی که صدای دوستام توش بود گوش دادم. دوستایی که دیگه تو زندگیم بودن و نبودن. با خیلی از کاغذ ها و صدا ها گریه کردم. وقتی همه کاغذ ها و کارت ها روی زمین دوروبرم پخش شد، نشستم به ایمیل زدن به چند تا از اون دوستهایی که از زندگیم رفته بودن بیرون. از بعضی ها شکایت کردم، با بعضی ها درد و دل.
و آخرش دراز کشیدم روی زمین، دستم و گذاشتم روی دلم، و همزمان با حس تلخی که توی قلب و دهنم مونده بود، و مثل همه روزهای اون ماه ها، از فکر آدم کوچولویی که توی دلم بود لبخند زدم.

حالا اون آدم کوچولو با تیکه های چوب و پیچش یه هواپیما درست کرده و داره توی خونه پروازش می ده. من باز، بعد از سه سال، جعبه یادگاری ها رو پخش کردم روی میز. باز به صداها گوش دادم. نامه ها رو خوندم و گریه کردم . حالانشستم دارم فکر می کنم برای کی ایمیل بزنم؟ هیچ کدوم اون آدمهایی که دفعه قبل هورمون های حاملگی قانعم کرده بود براشون بنویسم به زندگیم بر نگشتن. و این بار دیگه برای همه اشون دلتنگ نیستم. ولی می دونم که باز چند تا نامه خواهم نوشت و باز کمی بیشتر گریه خواهم کرد.

 بعد مثل بعضی روزهای این چند ماه دراز می کشم، دستم رو می زارم روی دلم، و از فکر آدم کوچولوی جدید توی دلم لبخند می زنم.....


جمعه، آبان ۰۳، ۱۳۹۲

نزدیک دو هفته است که مسیح دیگه شیر من رو نمی خوره.

پروسه رو از حدود دو ماه قبل اینکه بره مهد کودک شروع کردیم. من نمی خواستم حذف شدن شیر در طول روزش همزمان بشه با مهد که یه فشار منفی اضافه ایجاد کنه. برای همین وعده ساعت 10 صبحش رو حذف کردم و ساعت 2 بعد از ظهرش رو هم خورد خورد هل دادم عقب تا 4. یه خورده سخت بود ولی نه زیاد. هر ازگاهی هی می اومد لباسم رو می کشید و می گفت "عیش عیش" که یعنی شیر. ولی می شد حواسش رو پرت کرد تا برسیم به ساعتی که باید:)

یک ماهی که از شروع مهد گذشت یک وعده شیر نصفه شبش رو با آب جایگزین کردیم که اون خیلی راحت بود. البته به شرطی که امیر می رفت سراغش چون تا من می رفتم فیلش یاد هندستون می کرد و دیگه با آب نمی شد قضیه رو جمع کرد. یه کمی بعدش هم شیر عصر رو حذف کردیم و موند قبل از خواب و صبح که بیدار می شد.

این سه مرحله آخر خیلی آسون بود. تا 3-4 روز پیش هنوز هر ازگاهی می اومد سراغ من و می گفت "عیش عیش" ولی چند روزیه که دیگه این کار رو هم نمی کنه.

این مرحله آخر خیلی یهو شد و من گاهی احساس می کنم با اینکه برای اون راحت بود، من خودم آمادگیش رو نداشتم. دلم تنگ شده برای اون رابطه. و کلا هم کمی به هم ریخته ام. امروز فهمیدم که افسردگی بعد از گرفتن بچه از شیر هم مثل اینکه طبیعیه. بدن داره دوباره هورمون هاش رو مرتب می کنه. بعد دوسال دوباره عادت ماهانه داره شروع می شه. و خلاصه یه جورایی همه چی ریخته به هم.

مسیح اما خوبه:)
خاطرات من وقتی یک مادر شاغل بودم!

یه لحظه هایی خیلی سخته. وقتی مسیح شب تب می کنه و من در کنار ناراحتی از مریضیش همه اش به این فکر می کنم که اگه تا صبح خوب نشه چی؟
وقتهایی که یه کمی سرما خورده است ولی آخرش به این نتیجه می رسیم که عیبی نداره بره مهد.
صبح هایی که با شادی می ره توی مهد، ولی لحظه ای که بهش می گم من دیگه می رم یهو می زنه زیر گریه دردناک. گریه ای که بر عکس چیزی که خیلی ها می گن می دونم الکی نیست و فیلم نیست. می فهمم که واقعا ناراحت می شه. با اینکه این گریه گاهی 20 ثانیه هم طول نمی کشه و از در که میام بیرون از پشت شیشه می بینم آروم شده، اون لحظه هنوز برام عادی نیست.
وقتهایی که از سر کار که میایم خونه خسته ام و از بازی کردنم باهاش معلومه که حوصله ندارم.

ولی احساس می کنم مهمه که این کار رو بکنم. مستقل از اینکه چاره ای نیست، اگه چاره ای بود هم شاید همین کار رو می کردم. اولا که به طرز احمقانه ای احساس می کنم این کار من یه قدم خیلی کوچیکه برای اینکه مسیح در دنیایی بزرگ بشه که آدمها توش بیشتر با هم برابرن!
ثانیاکه به نظرم میاد مسیح توی محیط مهد خیلی راحته. و داره از فضا لذت می بره. و داره تجربه هایی رو می کنه که برای الانش لازمه. اگه ما ایران بودیم، مسیح ارتباطات انسانی خیلی متنوع تری داشت. با کلی بچه ارتباط مستمر داشت. و با کلی آدم بزرگهایی از سنین مختلف. ولی اینجا اینطور نیست. هم بخاطر نوع زندگی ما که شاید اونقدری که باید رفت و آمد نداریم، و هم بخاطر اینکه اساسا خانواده هایی هم که ما باهاشون می ریم و میایم تنوعشون کمه. هم بیشتریا همسن خودمونن، هم اکثرا بچه ندارن.
فعلا همین!

یکشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۹۲

پریروز توی مهد کودک خورد زمین و دندونش خون اومد. امیر رفته بود دنبالش و بهش گفته بودن یه خورده تب داشته و چند بار خورده زمین. زنگ زدیم کلینیک خودمون وقت نداشتن. رفتیم بیمارستان. حدود 3 ساعتی اونجا بودیم که مسیح کلا بهش خوش گذشت چون پر بچه بود. دکتر که معاینه اش کرد گفت غیر از دندون چیزیش نیست ولی چون دندونش اومده جلو و یه کم لق شده باید ببرینش دندونپزشک.  شماره یه خط اورژانش دندونپزشکی بهمون داد که هر شبی یه دکتری رو تا ساعت 9 داشتن. خلاصه رفتیم اونجا و معاینه کرد و گفت چیزی نیست خودش درست می شه.

و اما حواشی ماجرا:
 اتاق انتظار بیمارستان نزدیک همون اتاقی توی اورژانس بود که مسیح که 5 روزش بود گفتن یه عفونتی کرده و شروع کردن یه سری آزمایش های سخت روش کردن. پریشب خیلی نگران دندون مسیح نبودم (چون بالاخره شیری بود و ماکسیمم می کشیدنش) ولی توی راهرو ها که راه می رفتم از فکر اون روز قلبم هی تند تند می زد و ترسم گرفت. و این ترس ناخودآگاه منتقل می شد به همون موقع و تندیل می شد به نگرانی!

دکتر اورژانش گفت ممکنه دندونش رو بکشن که مزاحم رشد دندون اصلی نشه. وقتی رفتیم پیش دندون پزشک و گفت چیزی  نیست، گفتم که اورژانس چی گفتن. گفت اونا بلد نیست حرف بیخود می زنن (دکتره ایرانی بود). بعد 30 ثانیه نگذشته بود گفت :"خب زود گذاشتینش مهد کودک!" می خواستم بگم "ااا... پس فقط دکتر اورژانس نیست که حرف زیادی می زنه!"  که خب قاعادتا نگفتم!
زبان

مسیح شروع کرده لغت های انگلیسی استفاده کردن. تو خیابون وقتی بچه می بینه دستش رو تکون می ده می گه "hi".
پریشب سر شام هی یه چیزی می گفت که ما نمی فهمیدیم. امیر گفت فکر کنم می گه دیس. من گفتم نه بابا. ما هیچ وقت از دیس استفاده نکردیم. امیرگفت نه بابا "this" ،احتمالا تو تو مهد کودک یاد گرفته

و نتیجه اینکه بعضی وقتها که با جدیت یه لغتی رو هی تکرار می کنه، ما شک می کنیم که آیا داره همینطوری یه صدایی در میاره، یا اینکه داره تلاش می کنه یه لغت انگلیسی بگه. مورد امروز هم "اورلی" بوده!!!

شنبه، مهر ۱۳، ۱۳۹۲

تاحالا فقط عذاب وجدان پیش مامان بابا نبودن بود.
حالا عذاب وجدان اینکه مسیح هر روز اونا رو نداره هم اضافه شده.
و امروز توی فرودگاه فهمیدم که هر چی می گذره این دومی به جای اینکه عادی بشه سخت تر می شه....

شنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۹۲

مسیح تا حالا اکثر لغات جدیدش رو یه سیلابی یاد می گرفت. یعنی فقط یه سیلاب اول لغت رو می گفت.
الان چند روزه که یهو با سرعت عجیبی هم شروع کرده لغت های جدید می گه (یعنی خیلی حرفهای بیشتری از ما رو تکرار می کنه)، هم خیلی هاش رو دو سیلابی می گه.
جدیدترینش بابابزرگه که می گ بابابوبو (بابای امیر الان پیش مان)
احساس می کنم چیزی نمونده که یهو توی حرف زدن بیفته روی یه دور سریع پیشرفت.
***

خیلی وقتها پیش میاد که با خودم فکر می کنم کاش می شد یه دوربین فیلمبرداری روی پیشونیم کار بزارم که هر وقت خواستم در لحظه روشنش کنم که از مسیح فیلم بگیره. یکی از بیشترین موارد وقتهاییه که دارم عوضش می کنم. گاهی یهو یه نگاهی تحویلم می ده که می خوام غش کنم. گاهی شروع می کنم با یه حالت دلخوشی یه حرفی رو هی تکرار می کنه. یا یه لغتی رو که تازی یاد گرفته. گاهی هم همینطوری یه سری چیز پشت سرهم می گه، و بعضی وقتها هم یه لحنی بهشون می ده که مثل اهنگ خوندن می شه. بعد یهو وسط این آرامش که منم دارم باهاش لبخند می زنم یهو یه  حرکت شدید سریع می کنه در جهت غلط زدن که باید دو دستی نگرش دارم. و این از اون ضد حال های اساسیه!

چهارشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۹۲

آخر هفته قبل ناهید اومده بود اینجا. و مسیح برای اولین بار گفت مرسی. ناهید یه چیزی بهش داد، من به عادت همیشه گفتم "مسیح چی می گیم؟ می گیم مرسی" که یهو سرش رو یه وری کج کرد، صداش رو نازک کرد و گفت "می"
اینقدر من و ناهید ذوق کرده بودیم که مسیح متعجب مونده بود چه خبر شده!

توی یکی دوروز گذشته چند بار به جای "ماما" به من گفته "مامان".

کلی، همون معلمی که هم ما خیلی دوستش داشتیم هم مسیح، داره از مهد می ره. کلی معلم قراردادیه و یه معلم استخدام دائم که مهد  کودکش تعطیل شده مهد کودک مسیح  رو انتخاب کرده برای کار و برای همین به کلی گفتن که باید بره. این تصمیم دست رییس مهد هم نبوده و از طرف شهرداری گرفته شده و خلاصه همه توی مهد غصه دارن.
من یه نامه نوشتم برای مدیر بخش مهد کودک های شهردرباره اینکه ما چقدر از کلی راضی بودیم و یه سری نمونه از کارهایی که برای مسیح کرده بود که به نظرم خیلی مهم بود نوشتم و فرستادم. می دونم که تغییری تو هیچی نمی ده ولی به نظرم اومد شاید در تصمیمات بعدیشون تاثیر بزاره. می خواستیم کپی اش رو به مادر پدر های دیگه هم بدیم که شبیهش رو بنویسن ولی بعد چند بار حرف زدن با رییس مهد احساس کردم ممکنه یه کمی زیادی باشه.

امروز صبح که رفتم مسیح رو بزارم، یه دختری که نسبتا جدیده و انگلیسی هم بلد نیست مامانش تازه رفته بود و داشت خیلی گریه می کرد. اسمش لوسی اه. اجازه هم نمی ده کسی بغلش کنه. واسه همین خیلی دل آدم براش می سوزه. توی اتاق که رسیدیم بچه ها هر کی پی خودش بود و لوسی داشت گریه می کرد. مسیح یه خورده وایساد نگاهش کرد و یهو زد زیر گریه. بغلش کردم و گفتم که نی نی ناراحته چون مامانش تازه رفته و اونم هنوز عادت نکرده و دوست پیدا نکرده. بعد مسیح کلی رو دید و رف بغلش و بعد یه خورده نگاه کردن به لوسی باز لب ورچید و زد زیر گریه. به وضوح ناراحت بود. ولی من ته دلم خوشحال بودم که مثل بقیه بچه ها سرش به کار خودش نبود و به ناراحتی یه بچه دیگه توجه می کرد. عصری هم که رفتم دنبالش یکی از معلم ها گفت امروز چند تا بچه جدید داشتیم و مسیح خیلی بهشون توجه می کرد و "he showed a lot of sympathy."

مثل اینکه یه دختر جدید هم که از مسیح کوچیکتره اومده که مسیح امروز هی دوروورش می پلکیده و باهاش دالی بازی می کرده. اسمش املیکاست. مریلین (مدیر مهد) می گفت :"he seems to know that he is not the little one anymore. and he is a ladies' man".