direction: rtl
| امروز که باران ببارد 18 ساله می شوم... |
|
Sunday, May 27, 2012
٭ احساس می کنم داری کم کم می شناسیمون. یه وقتایی که با یه صدایی یهو از خواب می پری و زود میام بالاسرت و می گم "مامان من اینجام"، و تو نگاه یه کم ترسیده و متعجبت یهو آروم می شه و بهم لبخند می زنی، احساس می کنم می دونی من کیم. و برات فرق می کنه که من اونجا باشم یا نه.
نوشته شده در ساعت 9:21 PM توسط ریرا
٭ باید می رفتیم دنبال مامان امیر خونه برادرش، و بعد می رفتیم مهمونی. gps یه مسیر احمقانه داد و ماهم حواسمون نبود رفتیم. یه تیکه از مسیر جاده رو بسته بودن و مجبور شدیم یه دور اساسی بزنیم. کلا هم به نسبت شهر ما خیابون ها شلوغ بود. داشت دیر می شد و ما هر دو اعصابمون داشت خورد می شد. یه پرانتز باز کنم که ما هر دو خیلی به دیر رسیدم یه جایی حساسیم و واسه همین معمولا یا زود می رسیم یا اولین نفریم. دوران حامگلی یکی از فکرای من این بود که مواظب باشم بچه دار که شدیم این رویه عوض نشه. اولین مهمونی رو 20 دقیقه دیر رسیدیم و آخریش هم بود. از بعد اون هر جا رفتیم، که البته جاهای زیادی هم نبوده، به موقع رفتیم. می دونم حساسیتم یه خوره احمقانه است ولی برای خودم قضیه خیلی جدیه.
Monday, May 14, 2012
خلاصه. مسیح معمولا تو ماشین خوابش می بره. همینطور پشت چراغ قرمز منتظر بودیم گاهی من نچ نچ می کردم گاهی امیر که یهو مسیح تو خواب زد زیر خنده. از اون غش غش هایی که بچه تر بود تو خواب می زد ولی یه مدتی بود خیلی کم شده بود. و این دفعه ول کن هم نبود. قیافه ما دو تا خورد خورد از حالت اخم خارج شد و تبدیل به لبخند شد بعد چند ثانیه زدیم زیر خنده. عصاره این تجربه برای من تاحالا این بود. این لحظه ها. این وقتهایی که یه نگاهش، یه خنده اش، یه صداش که ما ترجمه اش می کنیم به حرف زدن، انگار تمام وجودمون رو سبک می کنه. برای چند لحظه انگار هیچ چیز دیگه ای تو دنیا نیست. بیخوابی ها، خستگی ها، کلافگی ها از این که نمی فهمی چشه، گاهی بی حوصلگی از زیاد تو خونه موندن، کهنه شستن وقتی یکشنبه عصره و حسابی بی حالی، و و و ... همه اش حاشیه اس. اصل ماجرا اون لحظه ایه که یهو می برتت به آسمون. بدون اینکه ازش خواسته باشی... نوشته شده در ساعت 9:19 PM توسط ریرا
٭ امروز رفته بودیم برای چکاپ دو ماهگی و اولین سری واکسن هاش. تو فاصله معاینه دکتر و اومدن پرستارها برای زدن واکسن تو بغل من خوابش برد. همون موقع توی کلینیک دو تا نوزاد دیگه هم اومده بودن برای واکسن زدن. یکیشون توی اتاق بغلی ما بود و صداش قشنگ تو اتاقی که ما نشسته بودیم می اومد. برای همین وقتی واکسنش رو زدن، ما صدای گریه اش رو بلند و واضح شنیدیم. پسر من یهو از خواب پرید، چشمهاشو باز کرد، و بعد از چند ثانیه گوش دادن به صدای گریه دردناک یه نوزاد دیگه چنان زد زیر گریه که نگو و نپرس. یه گریه بلند و عمیق انگار که واقعا جاییش درد می کنه.
یعنی بچه ها صدای گریه هم رو می شناسن؟ یعنی واقعا برای پسر من صدای گریه یه بچه دیگه با یه صدای بلند بی معنی اینقدر فرق می کنه که به گریه اش بندازه؟
حس عجیبی بود. احساس می کردم فراتر از فهم من با یه آدم دیگه یه ارتباط عمیق برقرار کرده که من هیچ دسترسی بهش ندارم.
Tuesday, May 08, 2012
نوشته شده در ساعت 10:27 PM توسط ریرا
٭ چند دقیقه پیش، در جواب حرف زدن و خندیدن من غش غش خندید. با صدای بلند!
Sunday, May 06, 2012
نوشته شده در ساعت 7:44 PM توسط ریرا
٭ از مرز 6 هفتگی که گذشتیم انگار یهو یه چیزایی عوض شد. الان دیگه وقتی باهات حرف می زنیم نگاهمون می کنی. گاهی یه صدایی از خودت در میاری. گاهی یه لبخند می زنی. گاهی تو صورتمون می خندی. وقتی امیر برات شعر می خونه انگار خیلی عجیب تر گوش می دی. با اسباب بازی هات انگار واقعا بازی می کنی و فقط اتفاقی نیست که دستات بهشون می خوره.
و خلاصه، یه جوری انگار همه چی واقعی تر و دو طرفه تر شده...
دوستت دارم...
Sunday, April 29, 2012
نوشته شده در ساعت 9:09 PM توسط ریرا
٭ داری شیر می خوری و با چشمهای باز موهای من رو نگاه می کنی. احتمالا طبق معمول محو خط کنتراست سیاهی موهام و سفیدی صندلی شدی. آهنگ که شروع می شه مک زدنت قطع می شه. نگاهت یه حالت سوالی می گیره که انگار منتظری بفهمی چه اتفاقی داره می افته. بعد از چند ثانیه انگار که مثلا فهمیده باشی قضیه چیه باز نگاهت آروم می شه و به مک زدن ادامه می دی. و من مثل همه این روزها پر از سوالم که الان از توی سرت و تویدلت چی می گذره؟
Saturday, April 28, 2012
نوشته شده در ساعت 8:08 PM توسط ریرا
٭ مامان دیروز رفت.
و من از دو سه روز قبل رفتنش وحشتم گرفته بود. گذشته از همه کمک هاش و آرامشی که بهمون داد این مدت، بودنش اینجا انگار بودن همه آدمهایی بود که دلم می خواست کنارم باشن.
نوشته شده در ساعت 8:59 PM توسط ریرا
٭ مثل کاراته باز ها که هی کمربندعوض می کنن، پسر من هم مرحله پوشک سایز نوزاد رو پشت سر گذاشت و وارد پوشک سایز 1 شد:)
Thursday, April 26, 2012
نوشته شده در ساعت 1:33 PM توسط ریرا
٭ کم کم هر از گاهی یه ارتباطات دو طرفه ای باهاش داریم. گاهی اگه با لبخند باهاش حرف بزنی بهت می خنده. گاهی آروم می شه و به حرفت، یا به آوازت گوش می ده.
جلوی چشمش اگه چیزی رو حرکت بدی دنبال می کنه. حتی گاهی تغییر صدا رو هم دنبال می کنه.
تقریبا دیگه می دونیم گریه گشنگیش کدومه، گریه آروغ داشتنش کدومه، و گریه نحسی خوابش کدوم. ساعتهای خواب در طول شبش داره طولانی می شه و الان تقریبا هر شب یه چهار ساعت می خوابه.
ووسط همه اینا، مامان فردا داره می ره....
نوشته شده در ساعت 5:01 PM توسط ریرا
٭ نمی دونم چرا نمی تونم بنویسم. هر چند روز یه بار میام این صفحه رو باز می کنم، که از یه کاری که کرده و ذوق کردیم بنویسم،ولی دستام خشک می شه.
ماه عجیبی بوده. ولی نه اونطوری که آدمها ازش حرف می زنن. من اون احساس های شدیدی که انگار مشتق ان-امش هم صفره نداشتم. نمی فهمم وقتی مردم می گن داشتن منفجر می شدن از شادی، یا از عشق. برای من همه چیش جدید بوده، ولی نه بخاطر شدتش. لحظه ای نبوده که به قول بعضی ها احساس کنم نفسم داره بند میاد (غیر از یه لحظه های نگرانی). حتی لحظه تولدش هم اینطوری نبود.
اون لحظه ای که همه دردها ناگهان قطع شد، و گذاشتنش روی سینه ام، انگار که می شناختمش. انگار که بارها و بارها گذاشته بودنش روی سینه ام و گریه اش بند اومده بود. یه چیزی آروم توی قلبم حرکت می کرد. یه چیزی که گرم بود و عمیق و لذت بخش. ولی آشنا بود. اونقدر که آشناییش برام عجیب بود.
و این ماجرا ادامه داشته. دوستی می گفت هر روز فکر می کرده دیگه بیشتر از این نمی شه کسی رو دوست داشت و باز فردا می دیده که چرا می شه. یکی دیگه می گفت به نظرش بچه اش خوشگل ترین بچه دنیا بوده و الان که عکسارو نگاه می کنه می بینه که نخیر. خیلی هم زشت بوده. ولی من هیچ حسی شبیه اینا نداشتم. فقط یه حس شادی و دوست داشتن آرومی داشتم هر از گاهه اشکم رو در میاره.
Wednesday, April 18, 2012
نوشته شده در ساعت 4:58 PM توسط ریرا
٭ نصفه شب دیشب، بعد اینکه شیرت رو خوردی و آروغت رو زدی و عوض شدی نشستم لبه تخت و گذاشتمت رو پام. همینطور که با چشمهای باز و آروم نگاهم می کردی و من باهات حرف می زدم، برای اولین بار توی بیداری بهم لبخند زدی....
Wednesday, April 11, 2012
نوشته شده در ساعت 12:06 PM توسط ریرا
٭ خاطرات یک ماه اول
Monday, April 09, 2012
پنجشنبه 7 مارچ باید امشب پایان نامه رو با اصلاحات بفرستم برای دانشکده. فکر می کردم یک هفته وقت دارم ولی امروز صبح فهمیدم که اشتباه می کردم! آخرین جلسه کلاس ورزش آبی رو نمی تونم برم. حالا دیگه با هر لگد و سکسکه ای احساس می کنم دفعه های آخره که این حس بودن یک موجود زنده درونم رو خواهم داشت. هیجان دیدن اینکه چه شکلی هستی کم کم داره خودشو نشون می ده. هیجان اینکه داری واقعی واقعی می شی. و می تونم بدون حجاب چند لایه گوشت با پوستم حست کنم. ترس از زایمان هنوز نیومده. نگرانی اینکه مجبور شن سزارین کنن ولی چرا. جمعه 8 مارچ امروز روز دفاع امیره. با مامان می ریم دانشگاه. در طول جلسه تو هی لگد می زنی و من گاهی لبخند می زنم گاهی اشک توی چشمم جمع می شه. شب با امیر به این فکر می کنیم که احتمالا آخرین شبیه که دو تاییم. برای فردا کلی برنامه داریم. باید صندلی ماشین رو که خریدیم ببریم عوض کنیم. و یه سری خورده ریز هم بخریم. هنوز تصمیم نگرفتم که به مامان بگم موقع زایمان باشه یا نه. تو مثل همیشه ای. تکونهات، لگد هات، سکسکه هات. کمی نگرانم که به زور و زود می خوایم بیاریمت بیرون. نوشته شده در ساعت 3:33 PM توسط ریرا
٭ خاطرات یک ماه اول...
Tuesday, March 13, 2012
چهارشنبه 7 مارچ وقت سونوگرافی و دکتر دارم. امیر یه جلسه داره و برای اولین بار در طول این 9 ماه نمی تونه باهام بیاد. مامان 4-5 روزه که اومده. دوتایی می ریم که اون هم سونوگرافی رو ببینه. خانم رادیولوژیست طبق معمول همینطور که توپ دستگاه رو روی دلم می چرخونه و دست و پا و قلب و سر بچه رو اندازه می گیره هی می گه :"خیلی خوب. خیلی عالی". منم خیلی آروم بهش گوش می دم و هر از گاهی با مامان هی به هم می گیم "ااا..دیدی؟" حدود یک ساعت بعد توی مطب نشستم و دکتر داره روبروم به گزارش رادیولوژی نگاه می کنه. حرفهای ولی مثل حرفهای اون خانمه "خیلی خوبه" و " خیلی عالیه" نیست. آخر سر بعد همه توضیحاتش می گه که به نظر بهتره دیگه بچه رو بیاریم بیرون. من 38 هفته امه، بچه کامل شده و زایمان ریسکی براش نداره، ولی به نظر میاد که داره درست رشد نمی کنه. من همینطور در سکوت نگاهش می کنم. بعد یهو می گم "یعنی کی؟" و اون می گه "شنبه می تونی؟" و من شوکه می شم. آماده نیستم اینقدر سریع اتفاق بیافته. آماده نیستم قبول کنم که بدن من واقعا داره خوب به بچه ام غذا نمی ده. و اینطوری می شه که عذاب وجدان های عجیب و غریب مادرانه رو می فهمم. من کنترلی روی این ماجرا نداشتم. بارهادکتر بهم گفته که به چه جور غذا خوردن من ربط نداره.اصلا به هیچ کاری که من می کنم ربطی نداره اینکه جفت اینطوری کمکاری کنه یا نه. ولی من ته دلم یه صدایی می گه که این بدن منه که داره درست کار نمی کنه. این بدن منه که داره به بچه ام نمی رسه. و این بدن منه که دیگه جای مناسبی برای بچه ام نیست. واقعیتش اینه که عذاب وجدانه خیلی عمیق نیست برام. یعنی یه جورایی انگار منطقم هنوز بهش غلبه داره. ولی خب فکر های عجیب و غریب لحظه ای رو کاریش نمی شه کرد. یهو میاد و می ره و یه رد کمرنگی از خودش می زاره. دکتر منتظر جوابمه. می گم خب اگه فکر می کنی باید این کار رو کرد بایدکرد دیگه. و در حین همین جمله خیلی منطقیه که اشکهام راه می افته. عکس العملی نشون نمی ده. فقط یه کم دیگه درباره اینکه خطری نداره و اینا حرف می زنه. و توضیح می ده که فرایند کار چه جوریه. شنبه مدارک من رو می فرستن بیمارستان، و بسته به ترافیک بخش زایمان همون روز یا فرداش به من زنگ می زنن که برای برای شروع پروسه اینداکشن. که یعنی درد زایمان رو به طور مصنوعی تو بدنم شروع کنن. ازش می پرسم می تونم طبیعی بزام دیگه؟ می گه بستگی به شرایط داره. چون بچه کوچیکه، ما ترجیح می دیم خیلی تحت فشار نباشه. برای همین اگه ببینیم زایمان داره بهش استرس می ده، سزارین می کنیم. از اتاق میام بیرون.مامان تو اتاق انتظار نشسته. بهش می گم باید آخر هفته بریم بیمارستان. می شینم رو صندلی کنارش. دلم می خواد یه کم نفس بکشم. منشی دکتر بهم می گه دیگه کاری با تو نداریم. که یعنی می تونی بری. می گم می دونم.ولی یه کم باید بشینم. لبخند می زنه. به امیر زنگ می زنم. بهش می گم. شوکه می شه. سوال داره. من بیشترش رو از دکتر پرسیدم و جواباش رو می دونم. ولی یهو می فهمم که سخته براش که با خود دکتر حرف نزده. به ناهید فکر می کنم. که قراره یک هفته دیگه بیاد. که قرار بوده من حامله رو ببینه و لگد های پسر رو زیر پوستم حس کنه. بهش زنگ می زنم. می گم وقتی بیای پسرم به دنیا اومده....و حالا به جای 3 هفته، 3-4 روز اومدن پسرمونم مونده.... نوشته شده در ساعت 7:34 PM توسط ریرا
٭ پسرم به دنیا اومد و درباره اش به زودی می نویسم. ولی الان رو تخت بیمارستان نشستم. برای خوردن مسکن ها بیدار شدم و نیم ساعت تاوقت شیر دادن مسیح مونده. دوساعت یه بند خوابیدم چون امیر برای گریه هایی که برای شیر نیستن بلند می شد. و الان دارم نگاهش می کنم که روی مبل تخت خواب شوی ناراحت بیمارستان خوابیده. و با وجودی که با تمام وجودم این پسر کوچولوی تازه به دنیا اومده رو دوست دارم، الان دلم می خواد از امیر بگم که اگه نبود نمی دونم زایمان 22 ساعته و اون دو ساعت غیر قابل انتظار آخرش رو می تونستم تحمل کنم یا نه. که بودنش توی این دوروز باعث شد همون یه ذره نگرانی که از آغاز این تجربه داشتم از بین بره. که هر جند لغتی برای توصیف حسم بهش ندارم، همینقدر شاید کافی باشه که الان، بعد دوشب کم خوابی، به جای اینکه از این نیم ساعت وقت خوابم استفاده کنم دلم می خواد همینجا روی این تخت بشینم و نگاهش کنم...
Thursday, March 01, 2012
نوشته شده در ساعت 4:36 AM توسط ریرا
٭ از یکی از اسمهایی که انتخاب کردیم خوشش نیومده، و در عین حال می خواد یه جوری سیاستمدارانه حرف بزنه که معلوم نشه!
Wednesday, February 29, 2012
برگشته می گه:" قشنگه ولی باید به این فکر کنید که خودش هم خوشش بیاد" !!!!!!!!!!!!!! نوشته شده در ساعت 9:22 AM توسط ریرا Tuesday, February 28, 2012
٭ این روزا امیر سرش خیلی شلوغه. صبحها معمولا ساعت 7:30 با هم می ریم، من دیگه حداکثر 5 بر می گردم، اون معمولا 8-9. با این وجود من وقتی می رسم اونقدر خسته ام که کاری نمی تونم بکنم و برای همین کارای خونه و آشپزی هم همچنان گردن اونه. و من با اینکه خیلی عذاب وجدان دارم واقعا گاهی نمی تونم از رو مبل بلند شم کمک کنم! امروز هم سرما خوردم که یعنی خر بیار و باقالی بار کن.
Friday, February 24, 2012
مامان یکشنبه میاد. و من امروز صبح در کمال بدجنسی وقتی داشتیم می رفتیم به امیر گفتم :"فکرشو بکن...از هفته دیگه چه غذاهایی داریم..." می دونم خیلی فکر کوته بینانه ناجوانمردانه ایه، ولی خداییش چنان احساس آرامشی می کنم که این سه هفته آخر مامان بیچاره داره میاد که نگو. قضیه هم غذا و کار خونه و اینا نیست...احساس می کنم تا قبل از اینکه این بچه به دنیا بیاد، هنوز یه خورده وقت دارم که خودم فقط بچه یه نفر باشم. خلاصه مطلب اینکه مامانم یکشنبه میاد.... (راستی بخاطر شدت عذاب وجدان امشب برای امیر یه غذای مخصوص سورپریز درست کردم!) نوشته شده در ساعت 6:27 PM توسط ریرا
٭ دلم برای سالهای اول بیست سالگی تنگ شده. برای اون دوران که همه چیز غلو شده بود. شادی ها و ناراحتی ها و عشق ها و عصبانیت ها. برای دورانی که اونقدر به همه چی مطمئن بودم. برای دوستی هایی که توی همون غلو شدگی عمیق شدن و امروز چیزی ازشون نمونده. دلم برای حسی که توی اون رابطه ها داشتم تنگ شده. برای اون حسی که هر اتفاقی رو تبدیل به آخر دنیا می کرد. هر مکالمه ای رو تبدیل به بخش بزرگی از آینده. هر دل شکستن و دلتنگی رو تبدیل به یه درد ابدی، و هر دل لرزیدنی رو تبدیل به یه تراژدی.
از اون سالها یه سری تصویر دارم تو ذهنم. تصویرهایی که اون احساسای شدید باهاشون حفظ شده. تصویرهایی از شبهای دلگشا، مثل وقتی منتظر نشسته بودم و م با کاپشن گشادش اومد رد شه و من با خودم فکر می کردم الان می فهمه من چمه؟ بزارم بفهمه؟ و مکالمه ای که حرفاش یادم نیست ولی حسش یادمه. از اتوبوس توی جاده، و از اون اولین دل لرزیدن هام برای امیر. که باز تو بیشترش حرفها یادم نیست ولی تیکه تیکه های ترس و شک و شادیش یادمه. از مهمونی ها. و از یکیش با آهنگ "نسترن" که برای همیشه یه دوستی رو تبدیل به یه رابطه پیچیده کرد حداقل برای من. و قیافه اون دوست رو تو اون لحظه هنوز یادم نرفته. ، از نوک قله سهند،با همه غم و غصه پنهان توی دلم که الان که با امیر منتظر اومدن پسرمونیم به نظر خنده دار میاد. از یه کوچه پشت دانشگاه و از تئاتر شهر، که اولین تجربه من در گذشتن از مرزهای خودساخته ام بود. واز نیمکت های خط خطی مدرسه و دوستی هایی که فکر می کردم هیچوقت هیچ طوریشون نمی شه. حالا چند روز دیگه 31 سالم تموم می شه. و همینطور که دلم برای اونجور جوونی کردن تنگ شده، با خودم فکر می کنم پسرم هیچوقت می تونه بفهمه من کی بودم؟ منی که اینقدر عوض شدم؟ و اگه قراره که نفهمه، یعنی آیا هیچوقت من رو می شناسه؟ وقتی خودم هم نمی دونم واقعا چقدر از اون آدم 20 ساله توم مونده؟ اصلا مهمه آیا؟... نوشته شده در ساعت 9:21 PM توسط ریرا
٭ (ناهید یه چیزایی راجع به حافظه مامانی نوشته بود، که شد بهانه این نوشته.قاعدتا تجربه من خیلی سطحی تر اونه.واز طرف آدمی نوشته شده که نیست و به جای هر روز کنار اومدن با یه مادربزرگ پیر، فقط هفته ای دو-سه بار باهاش تلفنی حرف می زنه. ولی به هر حال...)
Thursday, February 23, 2012
مامانی الانا گاهی یادش می ره که من دارم بچه دار می شم. هیچوقت هم یادش نیست که چند ماهمه یا چقدر مونده. مکالمه هام باهاش اینقدر همه اش شبیه همه که می شه از روی یه نوار ضبط شده حتی دنبالش کرده. اگه یادش باشه حامله ام ذوق نتیجه اش رو می کنه و بهم می گه کار سنگین نکنم، می گه که نوه اولشم و بچه ام نتیجه اولش. اگه یادش نباشه از پیری می گه و اینکه مامانم رو اذیت می کنه و اینکه چقدر دلش تنگ شده. تقریبا همیشه آخرش می پرسه تو کی میای؟ می گم تابستون. بعد می گه "یعنی میای می مونی؟" و من هر بارکه با سختی می گم نه، قبلش با خودم فکر می کنم بزار یه بار بگم آره. نه بخاطر اون. بخاطر خودم. بخاطر اینکه گفتن این نه سخته. ولی همه اش می ترسم این آره من تنها چیزی باشه که از این مکالمه یادش بمونه و بهش امیدوار بشه. نمی دونم وقتی یه مادربزرگ پیر داری، فکر اینکه شاید دفعه دیگه که می ری خونه نباشه دردناک تره، یا اینکه شایددفعه دیگه که می ری خونه نشناستت... نوشته شده در ساعت 8:53 PM توسط ریرا
٭ غر هاشو زدم خبر خوبش رو هم بدم!
بعد از نزدیک دو هفته بیگاری کشیدن از امیر برای ویرایش، تز رو تحویل کمیته دادم! از سر تا تهش شد 327 صفحه یا به قولی 1.5 کیلو!!! (پرینت گرفتم برای یکی از استادا بفرستم تو پستخونه وزنش کردن.) احتمال 90% می دم که استادم یه بار هم سر تا تهش رو نخوند و برای همین یه کم نگرانم که یهو یکی تو کمیته بگه این اصلا به درد دفاع نمی خوره! ولی خب امیدوارم اینطوری نشه! و فعلا هم خوشحالم. راستیتش باورم نمی شد قبل زایمان تموم بشه! نوشته شده در ساعت 9:56 PM توسط ریرا
٭ دیشب یکی از دوستام برام baby shower گرفته بود.
Wednesday, February 22, 2012
من صرفا رفتم اونجا خوش گذروندم در حالیکه که بقیه غذا درست کرده بودن و پذیرایی می کردن. شب دیر برگشتم و چون وسط هفته بود صبح هم باید زود پا می شدم. از همین یه کار اینقدر خسته شدم که از ساعت چهار بعد از ظهر تا الان که 9 اه از تو تخت نتونستم پاشم. نزدیک 2 ساعتش رو هم خواب بودم! نوشته شده در ساعت 9:17 PM توسط ریرا
٭ خاله گنده پا
Wednesday, February 15, 2012
این ژست رو دیروز پسرم مخصوص تو گرفته:) (کیفیتش بده چون من دیشب خسته بودم حال نداشتم از پله ها برم پایین اسکنش کنم و ازش عکس گرفتم!) نوشته شده در ساعت 6:32 PM توسط ریرا
٭ دیروز ساعت 5 اینطورا رسیدم خونه و تا ساعت 9:30 که دیگه حالم داشت از کامپیوتر به هم می خورد نزدیک 3 ساعت روی پایان نامه کار کرده بودم. لازم به ذکره که دیروز از مرز 300 صفحه گذشتیم و هنوز هم تموم نشده!
Sunday, February 12, 2012
خلاصه که همینطور روی مبل ولو شده بودم که یهو احساس کردم دلم به شدت چایی می خواد. این وسط باید یه پرانتزی باز کنم به مضرات چایی. همونجور که قبلا گفتم مثانه من الان فکر کنم اندازه یه توت فرنگیه. تازگیها هم پسر گرامی یاد گرفته یه جوری لگد بزنه و سکسکه کنه که هی این توت فرنگی فشرده تر بشه! چایی هم که در حالت عادی هی آدم رو می فرسته دستشویی. من هم چون دیدم هر وقت شب چایی بخورم تا صبح خودم رو فحش می دم، این عادت قدیمی رو قطع کرده بودم. ولی دیشب به حدی خسته بودم و دلم می خواست که دیگه نتونستم مقاومت کنم! یه نصفه لیوان چایی برا خودم ریختم و همینطور که می خوردم داشتم به خودم می خندیدم که چه شبی خواهم داشت. انگار ولی پسر عزیز دیشب دلش به رحم اومده بود. آخرین بار ساعت 1:30 پاشدم و بعدش وقتی ساعت زنگ زد (که یعنی 6:45 صبح) باورم نمی شد اینقدر خوابیدم. بدنم هم انگار عادتش رو به اینقدر یه بند پشت هم خوابیدن از دست داده باشه کرخت شده بود. خلاصه که هم کیف چایی شب رو کردم، هم یه خواب بسیار بسیار لذت بخش:) نوشته شده در ساعت 8:32 PM توسط ریرا
٭ یادم رفته بود بنویسم. سه هفته پیش که رفتیم سونوگرافی، معلوم شد که سایز پای پسر به من رفته. خانم سونوگرافیست (!!!) همینطور که اعضای مختلف بدن رو پیدا می کرد و اندازه می گرفت، به پاش که رسید یهو گفت :"oh...big feet!"
Friday, February 10, 2012
نوشته شده در ساعت 8:44 AM توسط ریرا
٭ یک وقتهایی هست که زندگی با تمام قوا و از همه طرف میاد که آرامشمون رو به هم بزنه. درست قبل یک آخر هفته خیلی سرد، محاصره می شیم با همه فکرهایی که حتی شاید هر کدوم تنها هم می تونستن کمی خممون کنن. از صدای مادر بزرگ من، تا غصه خاله تو. از همه زحمت این سالها که برای لحظه هایی انگار دود می شه، تا خطهای رو متر دکتر که نمی شه کشیدشون که شکم من رو بزرگتر نشون بدن. از نغ زدن بی فایده پای تلفن، تا بی حوصلگی پدر، و کوچکتر از همه شاید تا جمله های بی پایان این پایان نامه ای که هی دراز و دراز تر می شه. و شک. و شک. و شک. به خودمون و راهی که معلوم نیست کی می خواد واضح بشه.
Tuesday, February 07, 2012
من اما بدجوری بزرگ شدم. بدجوری انگار پوستم کلفت شده. بدجوری به مهربونی این دنیا اعتماد کردم. و پشت همه این نگرانی ها، یه صدایی توی دلم همه صداهای دیگه رو ساکت می کنه و می گه، تا وقتی من هستم و تو هستی، همه چی درست می شه.... نوشته شده در ساعت 2:13 PM توسط ریرا
٭ کم کم دارم می فهمم چرا مردم به آخراش که می رسه فقط دلشون می خواد زودتر بچه بیاد بیرون. کمر درد و ترش کردن دیگه تقریبا دائم شده. من یادم نمی آد هیچوقت اینقدر درد دائم داشته بوده باشم. الان تقریبا 10 روزه که قطع نشده! ولی یه کمی یاد گرفتم چه ترکیبی از بالش ها رو چه جوری موقع خواب استفاده کنم که بتونم طولانی تر بخوابم.
Saturday, February 04, 2012
بالا و پایین شدن های اعصابم هم فرکانسش رفته بالا. در ضمن پای پسر گرامی هم خیلی به نظرم درازه. یهویه لگد می زنه بالای نافم، بعد همینطوری می ره می ره تا منتها علیه چپ یا راست پهلوهام. مستقل از اینکه خیلی وقتها حرکتش رو می بینم، حس عجیبی هم هست. اون روز به امیر می گفتم پسر بدبخت دو هفته اس کله پاس، با این لگد هایی هم که می زنه آدم یاد برگردون های توی کارتون فوتبالیستها می افته که گاهی یک هفته طول می کشید! خلاصه که این ها هم در کنار هیجان و خوشحالی هست. نوشته شده در ساعت 11:45 AM توسط ریرا
٭ امروز از اون روزهایی بود که باید زنگ می زدیم خونه یکی از مامان باباها، می گفتیم ما داریم میایم و بعد می رفتیم ولو می شدیم با هم جلوی تلویزیون، یا شومینه، چایی می خوردیم و به امام مقوایی می خندیدیم یا نگران جنگ می شدیم.
امروز از اون روزهای گند مزخرفی بود که تنها چاره اش این بود که بری خونه مامان بابات... نوشته شده در ساعت 8:10 PM توسط ریرا
٭ و آخرین کاردستی که تاحالا ساختم هم چند تا بند پستونکه:)
اینا رو راستش هنوز مطمئن نیستم جواب بده ولی حالا باید امتحان کنیم. یه روبانه که دوخته شده به یه کلیپس. این روبان گره می خوره به پستونک و با کلیپس وصل می شه به لباس بچه یا هر چیز دیگه ای که بخواین. یه نکته اینه که یه کلیپسی پیدا کنه آدم که تیزی نداشته باشه. اینی که من زدم گوشه تیز نداره ولی هنوز دارم فکر می کنم شاید یه چیزی هم بچسبونم روش. هم روبان و هم کلیپس رو هم باز از Michaels خریدم. نوشته شده در ساعت 11:40 AM توسط ریرا
٭ کادرستی بعدی یه پوشش شیر دهیه. صرفا یه تیکه پارچه اس که آویزون می کنی به گردنت و می ندازی روی بچه وقتی می خوای در ملا عام شیر بدی. این به طور عادی چیز گرونی نیست ولی من هر چی گشتم اونایی که قیمتش معقول بود زشت بود و اونایی که من دوست داشتم همه 35-40 دلار بود. منم باز با استفاده از آیکیا یه دونه برای خودم دوختم که آخرش شد 7 دلار.
اینی که می بینین تقریبا 60 سانت در 90 سانته. کلا یه تیکه پارچه اس که دورش رو تو زدم و یه نوار ازش دوختم و وصل کردم بهش برای آویز گردن. چند جا دیدم که بعضی ها برای تیکه روی سینه اش یه چیز پلاستیکی هم می زارن که یه کم باز وایسه و راحت بچه رو ببینی. منتها این پارچه ای که من خریدم خودش یه کمی آهار داره و به نظر نیازی به همچون چیزی نداشت. مهمتر از اون حوصله اینکه بگردم ببینم اون اصلا چی هست و کجا می شه پیداش کردن نداشتم! یه چیزی که بعضی ازاین پوشش ها دارن و من هنوز نذاشتم یه جیب زیره واسه اینکه اگه خواستی چیزی بزاری توش. نمونه در حال استفاده اش رو هم اینجا می تونین ببینین. نوشته شده در ساعت 11:32 AM توسط ریرا
٭ یکی دیگه از چیزایی که درست کردم یکی از این اسباب بازیهاییه که آویزون می کنن به سقف (که البته بعد درست کردنش فهمیدم دیگه کسی به سقف آویزون نمی کنه و همه یه جوری می سازن که به لبه تخت وصل بشه ولی حالا).
Friday, February 03, 2012
اول عکساش رو می زارم بعد توضیح می دم: اول از همه بگم که عروسک ها رو درست نکردم و از آیکیا خریدم. اما بعد. اینجا یه مغازه ای هست به اسم Michaels که کلا وسایل کاردستی و نقاشی و اینا می فروشه. دایره ای رو که همه چی ازش آویزونه از بخش گوبلن دوزی اون مغازه خریدم. دوتا حلقه چوبیه توی همه که پارچه گوبلن می ره توش. بعد یه نوار پارچه ای 10 سانت در 60 سانت رو پیچیدم دور دایره و تهش رو دوختم که سفت بشه. بعد عروسک ها رو با یه کاموای کلفت وصل کردم به حلقه. یه سر کاموا وصله به عروسک ها، یه گره دور حلقه خورده، و بعد هم می ره بالا و گره می خوره به کامواهای دیگه ای که از عروسکهای دیگه اومدن. یه تیکه پارچه هم دوختم دور گره که نخها آویزون نمونن. آخرم با یه تیکه کاموای دیگه آویزونش کردم به یه آویزی به سقف:) نوشته شده در ساعت 11:21 AM توسط ریرا
٭ می دونیم که پسر چرخیده و الان سرش پایینه پاهاش بالا. برای همین گاهی وقتها می تونم تشخیص بدم فلان تکونش مشت بود یا لگد.
ولی عجیب ترینش اینه که یه چیزی رو که یا کف پاشه یا سر زانوش زیر دستم حس می کنم. به قول این خارجکیها unbelievable!!!! نوشته شده در ساعت 5:41 PM توسط ریرا
٭ دو هفته پیش برای نگهداری خون جفت که پر از سلول بنیادیه ثبت نام کردیم. همون کاری که رویان توی ایران می کنه. آماری که خود شرکت مورد نظر داشت نشون می داد که تاحالا خیلی خیلی کم پیش اومده که بتونن برای کاری ازش استفاده کنن. ولی کل ماجرا یه حس عجیبی داشت. انگار یه جوری آدم کنترل رو آینده ای داشته باشه که چیزی ازش نمی دونه. کلا ایده بیشتر اینه که به نظر میاد به زودی علم اونقدر پیشرفت خواهد کرد که این مایع خیلی خیلی مفید خواهد بود. هر چند که حالا فعلا هنوز خیلی کاری ازش بر نمیاد.
حالا جعبه ای که باید ببریم بیمارستان و موقع زایمان پرش کنیم گوشه اتاقه و من هر بار می بینمش احساس می کنم توی یه فیلم علمی تخیلی ام! نوشته شده در ساعت 12:13 PM توسط ریرا
٭ دیشب خواب دیدم بزرگ شدی. دبیرستان می ری. و به طرز عجیبی، برعکس خوابهایی که مادرای دیگه برای بچه هاشون می بینن، مهربون و خوش خنده و خوشگل و خوشتیپی!!!!!!!!
Thursday, February 02, 2012
به قول امیر دیگه خیالمون راحت شد:) نوشته شده در ساعت 12:12 PM توسط ریرا
٭ اگه پسر ما از اون پسرا شد که حسابی آدم رو حرص می ده و اذیت می کنه، و منم از اون مادرا شدم که هی سر بچه اشون بابت زحماتی که براش کشیدن منت می زارن، یکی از منتهایی که حتما سرش خواهم گذاشت اینه: "حیف اون همه سبزیجات بخار پزی که من در دوران حاملگی خوردم!"
Monday, January 30, 2012
یعنی در کنار ترش کردن شکنجه اس ها!!! نوشته شده در ساعت 7:21 PM توسط ریرا
٭ اون موقع که بافتنی شروع کرده بودم (که یا موقع امتحان جامع بود یا نوشتن و دفاع پروپوزال!) تصمیم داشتم بعدها برای بچه خودم هم کلی چیز ببافم. امسال ولی اصلا وقت نکردم و یه کمی هم راستش حوصله بافتنی دیگه ندارم. ولی همچنان دلم می خواست یه چیزایی باشه که خودم درست می کنم به جای اینکه بخرم.
Sunday, January 29, 2012
وقتی شروع کردیم به تحقیقات اولیه برای خرید های بچه، یه چیزای بخصوصی به نظر من احمقانه گرون بود و از فکر اینکه این شرکت ها می دونن آدم تو این دوران هیجان زده است و راحت می شه بهش جنس غالب کرد لجم در می اومد. خیلی چیزها رو هم نمی تونستم طرحی که واقعا دلم می خواست پیدا کنم. خلاصه که خورد خورد شروع کردم فکر کردن به اینکه چه چیزهایی رو می خوام خودم درست کنم. اولین فکر نقاشی های دیوار بود.یه مدتی گشتم دنبال این برچسب های دیواری که یه طرح قشنگ پیدا کنم. بهترین مجموعه ای که پیدا کردم هم مال etsy.com بود. ولی هم خیلی به دلم نچسبید، هم اونایی که خوشم می اومد خیلی گرون بود. مغازه های وسایل خونه مثل home depot و walmart رو هم نگاه کردیم ولی چیز به درد بخوری پیدا نشد. دیگه تصمیم گرفتم بگردم ببینم چه جوری می شه از این چیزا درست کرد. لب کلام اینکه برای ساختن برچسب های دیواری باید از یه چیزی به اسم contact paper استفاده کرد. که در واقع همون چیزاییه که می چسبونن کف کابینت ها. من با رنگ روغن امتحان کرد روشون نقاشی کنم و شد (فکر کنم با رنگ آکریلیک هم می شه ولی من کلا تاحالا از آکریلیک استفاده نکردم.) طرحی رو که می خوام روی این کاغذها می کشم و می زارم خشک بشه. بعد دورش رو می برم و تیکه رنگ شده مورد نظر میشه یه عکس برگردون. بعد پشتش رو می کنم و می چسبونم روی دیوار. این عکسی که این زیره مرحله قبل از بریدن نقاشی برای اون یکی دیوار اتاقه. خودم کل کار رو خیلی دوست دارم چون دقیقا همون چیزی شد که می خواستیم و یه حالت کار دست بودن هم توش معلومه. این فعلا از این. خورد خورد درباره بقیه چیزهایی که دارم درست می کنم هم می نویسم:) نوشته شده در ساعت 8:51 AM توسط ریرا
٭ اتاق هنوز تموم نشده، ولی چون خودم خیلی هیجان زده ام یه عکس می زارم:D:D:D
Saturday, January 28, 2012
نوشته شده در ساعت 6:22 PM توسط ریرا
٭ پسر عزیز
Wednesday, January 25, 2012
اینکه تا بنده می شینم پشت میز تو یاد تمرین فوتبال می افتی، یعنی اینکه این پایان نا مه دکتری کذایی هی کش میاد و کش میاد و بعدا شما خودت پشیمون می شی. بعدا نگی نگفتی.... نوشته شده در ساعت 12:16 PM توسط ریرا
٭ وقتی تصمیم گرفتیم که دیگه می شه بچه دار شیم با فکر مادر پدر شدن راحت شده بودیم. به عنوان یه مسئولیتی که احساس می کنی تا یه حدی می شناسیش و براش آماده ای.
الان 6 ماه از روزی که فهمیدیم واقعا این اتفاق داره می افته می گذره. حداکثر دو ماه دیگه پسر ما به دنیا میاد. اتاقش تا یکی دو هفته دیگه آماده می شه و خرید های اولیه که از بیمارستان که می رسی خونه لازم داری هم کم کم داره تموم می شه. ولی من بیشتر از هر وقت دیگه ای احساس می کنم نمی دونم چی قراره بشه. انگار که دوره حاملگی مثل تلنگری بود که بگه ماجرا جدی تر از این حرفهاس. که بگه این تجربه عجیب تر و غیر منتظره تر از اونیه که فکر می کنی. از ایران که داشتم می اومدم مامان یه چیزی برام نوشته بود. یه جاش این بود که وقتی به دنیا اومدم احساس کرده بود از هم دور شدیم. حالا برای اولین بار انگار می فهمم منظورش چی بود. تو این شش ماه به این رابطه عادت کردم . و دوستش دارم. به اینکه صبح تا شب و شب تا صبح حسش کنم. حتی دارم احساساتی رو که همیشه به نظرم عجیب و بی معنی بود مزه مزه می کنم. اینکه آدم ته دلش از استقلال فرزندش یه کمی هم دردش بیاد. به دنیا اومدن هم بالاخره یه مرحله از مستقل شدن و در نتیجه یه مرحله از دور شدنه! و همونقدری که خود این حس برام عجیب و جدیده، این که اصلا دارمش هم برای عجیبه. و دیگه اینکه از عمق و شدت این تجربه می ترسم کمی. احساس می کنم بیشتر از اونی که پوست شکمم کش بیاد، روح و روانم داره کش می آد. انگار الان که داریم نزدیک می شیم به لحظه بیرون اومدنش از شکمم، نوک زبونم خورده به نگرانی و دوست داشتن و وابستگی که حس خواهم کرد. و از عظمتش در عجبم. خلاصه اینکه بر عکس اون چیزی که آدم انتظار داره، انگار هر چی می گذره مادر شدن ناشناخته تر می شه برام. در کنار همه ترس و نگرانیش ولی، انتظار و هیجانم هم به صورت نمایی داره می ره بالا. خوشحالم که تونستم این دوران رو تجربه کنم. پس نوشت: یه چیزی هست به نام مغز حاملگی. یه به طور خلاصه یعنی مغزی که کار نمی کنه. بنده هم دیشب در خواب و بیداری فهمیدم که 6 ماهه می دونیم داریم بچه دار می شیم نه 7 ماه! نوشته شده در ساعت 5:17 PM توسط ریرا
٭ غریزه
Tuesday, January 24, 2012
تازگیها تا احساس خطر می کنم، یعنی مثلا موقع ترمز اتوبوس یا ماشین، یا وقتی احساس کنم یه چیزی ممکنه بخوره بهم، یا یه کسی حواسش نیست داره میاد طرفم، یا یه ماشینی انگار نمی خواد وایسه من رد شم، نا خودآگاه دستم می ره روی شکمم.... نوشته شده در ساعت 5:15 PM توسط ریرا
٭ خرید امروز:
Monday, January 23, 2012
یک بسته پوشک یک بسته دستمال خیس برای پاک کردم باسن پسر محترم کرم باسن پسر محترم شامپوی بچه یک لاستیکی دگمه ای برای کهنه چهارتا ملافه نخی و یه احساس ذوق و انتظار و ترس عجیب هر بار که به بسته پوشک نگاه می کنم... نوشته شده در ساعت 7:44 PM توسط ریرا
٭ بالاخره در آغاز هشت ماهگی یه نفر توی اتوبوس دوزاریش افتاد که من حامله ام و بدون اینکه من چیزی بگم جاش رو داد بهم.
Wednesday, January 18, 2012
نوشته شده در ساعت 9:20 PM توسط ریرا
٭ وقتی مادر علوم انسانی خوانده به فکر نقاشی دیوار می افتد!
Thursday, January 12, 2012
بالاخره از بین دیوارهای سبز و نقاشی درخت، و دیوارهای آبی و نقاشی اقیانوس دومی رو انتخاب کردیم. قرار شد نصف پایین دیوار رو آبی کمی پررنگ تر، و نصف بالاشو آبی آسمانی بزنیم و من تیکه پایین رو تبدیل به زیر اقیانوس کنم. یه چند روزی هی فکر کردم و تو ذهنم رنگها رو با هم قاطی کردم و خلاصه یه آخر هفته نشستم که رو کاغذ طرح بزنم. نه اینکه حالا فکر کنین چه خلق هنری می خواستم بکنم. در حد چند تا ماهی و دلفین و علف! خلاصه یه طرحی زدم و از رنگ بندی و همه چیش هم خوشم اومد. گله های مختلف ماهی بود که با هم می رفتن و هر کدوم یه رنگی داشتن. امیر هم خوشش اومد. هنوز یکی دو ساعتی نگذشته بود که یه دفعه طرحه شروع کرد اذیت کردن. هی داشتم با خودم فکر می کردم چرا باهاش مشکل دارم که یهو دوزاریم افتاد. یه چیزی تو مغزم با این ایده که هر گله ماهی یه مجموعه همشکل و همرنگ شده بود و از بقیه گله ها جدا مشکل داشت. آخرش خلاصه این درگیری رو سعی کردم برای امیر توضیح بدم که شاید خودم هم بهتر بفهمم. جمله نتیجه گیری این بود که برای بچه بد آموزی داره که ماهی ها بر اساس شکل و رنگشون از هم جدان!!! بعله...بنده به این نتیجه رسیده بودم که بر اساس نقاشی چند تا ماهی رنگی روی دیوار، بچه ممکنه نژاد پرست بشه! خلاصه مطلب اینکه طرح عوض شد. حالا یه سری ماهی با رنگهای مختلف دور هم می پلکن. ولی با وجود همه ارزشی که برای پیام اخلاقی نقاشی های روی دیوار قائل بودم، نتونستم شکل ماهی ها رو متفاوت بکشم چون هر چی امتحان کردم، نتیجه بخاطر کم هنری من چیز بلبشوی ضایعی می شد. نوشته شده در ساعت 5:18 PM توسط ریرا
٭ دیشب بین ساعات 23 تا 6، هر یک ساعت، و دقیقا راس ساعت، بیدار شدم.
Wednesday, January 11, 2012
دوستان عزیز. در 7 ماهگی مثانه شما با یک نصفه لیوان آب و با سرعتی باور نکردنی پر می شه. یعنی فرصت نمی کنی یه نفس بکشی کیف نوشیدنی ات رو بکنی! نوشته شده در ساعت 6:05 PM توسط ریرا
٭ شش سال پیش این روز به هم قول دادیم که با هم بمونیم.
Tuesday, January 10, 2012
و امروز، بیشتر از همیشه از دادن این قول خوشحالم، و از داشتنش احساس آرامش می کنم... نوشته شده در ساعت 7:22 PM توسط ریرا
٭ من از اون آدمهایی بودم که معتقدن جنینی رو که در زندگی آینده اش مشکلات فراوان جسمی قراره داشته باشه نباید به دنیا آورد. مثلا به نظرم می اومد اگه کسی می دونه که بچه اش با عقب افتادگی به دنیا می آد، یا با یه معلولیت جسمی شدید، کار درستی نیست که اون بچه رو به دنیا بیاره. در آخرین برخوردم با یه آدم آشنا که تصمیم گرفته بود بچه ای رو که بهش گفته بودن مشکل دار خواهد بود نگه داره، با خودم فکر می کردم که حتی نمی تونم بفهمم چطور آدم همچین کاری حاضره بکنه (قاعدتا احساساتم رو با طرف در میون نذاشتم چون حداقل می فهمیدم که یه تصمیم شخصیه و احتیاجی به دخالت بدون دعوت نداره).
حالا این منی که حتی نمی فهمیدم آدمها چه جوری ممکنه تصمیم بگیرن جنینی رو که قراره عقب افتاده به دنیا بیاد نگه دارن، تقریبا 7 ماهمه. و از تصور اینکه فردا برم دکتر، و بهم بگه"بچه ات فلان مشکل رو خواهد داشت. می خوای چی کار کنی؟" تمام مدار های مغزم قطع می شه. ما در سه ماهگی آزمایش موسوم به غربالگری (چقدر من از این اسم بدم میاد) رو دادیم. اون موقع می دونستیم که با جواب آزمایش چه کار خواهیم کرد. و کمی از سختی تصمیم گیری رو حس کرده بودیم. ولی فقط کمی. اون موقع با اینکه بچه توی سونوگرافی درست مثل یه آدم بود، هیچ رابطه ای با ما نداشت. غیر از حالت تهوع من و خستگیم، نشانه دیگه ای از یه موجود زنده دیگه تو روزمره ما وجود نداشت. حالا ما تقریبا هرروز چند دقیقه ای رو صرف بازی و صحبت و شعر خوندن با پسر می کنیم. منتظر می شیم که از یه گوشه ای لگد بزنه و ما هی انگار که دفعه اوله به هم بگیم "ااا...دیدی؟" من هر ساعت حضورش رو با تکون خوردنش حس می کنم و وسط هر کاری که باشم حداقل چند لحظه ای تمام حواسم می ره بهش. و الان، برای من، تصمیم گیری در مورد زندگی این جنین خیلی فرقی با تصوری که از تصمیم گیری برای زندگی یه بچه به دنیا اومده دارم نداره .می گم تصوری که من دارم چون می دونم که این تصور با واقعیت زمین تا آسمون فرق داره. ولی منظورم اینه که من الان نهایت احساسی رو که می تونم تصور کنم به این جنین دارم.در 3 ماهگی اینطوری نبود. اون موقع من می تونستم تصور کنم که وقتی بچه بیاد چقدر نگران تر خواهم شد و چقدر بیشتر دوستش خواهم داشت. الان خیلی دیگه این تصور رو نمی تونم بکنم. احساساتم رسیده به ته جایی که مغزم قدرت تحلیلش رو داره. و اگه فردا دکتر من بهم خبر بده که یه مشکلی هست، من می شم همون آدمی که تا چند ماه پیش قضاوتش می کردم و با خودم می گفتم "چطور به خودش اجازه می ده حتی فکرش رو بکنه؟" حالا دیگه اصلا نمی دونم چه جوری آدم باید به یه همچین مسئله ای فکر کنه؟ احساس می کنم تصمیم گرفتن الان مثل تصمیم گرفتن بعد تولده. و این یعنی اصلا تصمیمی وجود نداره که من بخوام بگیرم. یعنی اصلا من حقی برای تصمیم گیری ندارم. چند روز پیش از امیر پرسیدم تو می دونی به نظرت چه کار باید کرد اگه...؟ یه چند ثانیه ای هر دو سکوت کردیم، و انگار برای اون هم مثل من تصور فشار چنین تصمیمی بیشتر از اونی بود که حتی بشه راجع بهش حرف زد. فقط هر دو به این نتیجه رسیدیم که بیشتر حواسمون باشه درمورد مردم چی فکر می کنیم!!! نوشته شده در ساعت 12:57 PM توسط ریرا
٭ اگه یه روزی روزگاری به یه آدم حامله برخوردین، سر جدتون هی نظر ندین که "ااا....پس چرا شکمت اینقدر کوچیکه؟"
آدم همینجوریش دست به نگرانیش خوبه تو این دوران. خورده فرمایشات دیگران هم درمورد میزان اضافه وزن ایده آل و شکل شکم ایده آل و قیافه حامله های قبلی که بچه سالم به دنیا آوردن رسما مثل اره برقیه که بکشن رو جمجمه اش. اینکه قیافه من نرمال هست یا نیست رو دکترم باید تشخیص بده. نه مادر یک دانش آموزم که کلا هفته ای 2 دقیقه من رو می بینه وهمین امروز فهمیده من حامله ام. آخرشم که رس و راست بهش می گی این حرفها نگران می کنه آدم رو، مکالمه اینجوری تموم می شه: - you know, it makes me worried a little bit when people say I am too small to be 6 months pregnant. : Sorry, I gained 100 pounds and I am still trying to lose it after 7 years. So I have no sympathy for you. نوشته شده در ساعت 11:26 AM توسط ریرا
|