از طلاق و باقی زندگی!
2 روز پیش نشسته بودم با دوستی توی یک قهوه خانه وسط میدان تایمز در منهتن. قهوه داغ می خوردیم و باد و برف خیابان و آدمهای پیچیده توی دستکش و کلاه را نگاه می کردیم و از در و دیوار حرف می زدیم. و بیشتر از همه از خبر های جدید طلاقهای آدمها. آدمهای ورودی 76دانشگاه که خیلی هایشان سال آخر یا یکی دو سال بعد فارغ اتحصیلی ازدواج کرده بودند و حالا یکی یکی خبر طلاق هایشا ن می رسید. از ونکور، تهران، آمستردام، سانفرانسیسکو...
حالا برگشتم به میامی گرم و هنوز هم خواب هام درباره طلاقه هم فکرهام.
دنیا طوری شده که خیلی هایمان قبل ازدواج تنها زندگی کردن رو تجربه می کنیم. یا تو خوابگاه، یا توی یه آپارتمان مجردی تو شهری که دانشگاه می ریم، یا بیرون ایران هر جایی که هستیم. شاید حتی این هم مهم نیست.
دیگه الان با تقریب خوبی هر جایی که باشی زندگی هر لحظه اش هزار و یک جور انتخاب بهت می ده که گاهی حتی حواست بهش نیست.
می تونی مسلمون به دنیا بیای ولی هر چی که می خوای بشه. بودیست، معتقد به انرژی جهانی، آته ایست، اگنوستیک. می تونی گیاهخوار باشی و اون بشه دینت، و اصلا اگه دلت خواست می تونی یه دینی برا خودت اختراع کنی.
می تونی بری سینما، یا فیلم کرایه کنی، یا بخری. کمدی، درام، تراژدی، مستند. خشن یا مسخره. پلیسی یا خانوادگی. می تونی بری نمایشگاه هنر مدرن، یا کلاسیک، یا مفهومی.
می تونی بری کنسرت نامجو، یا شجریان، یا یه خواننده فقیر بدختی که اسمش رو کسی نشنیده، یا یه خواننده چپ عصبانی که خیلی کلاسش بالاس.
می تونی نصفه شب هوس پیتزا کنی. بری میدون انقلاب (یا یه جایی شبیه اون تو هر شهری که زندگی می کنی) نظرت عوض شه، بندری (یا هر چیزی شبیهش) بخوری و برگردی.
می تونی هر روز بری حموم، یا هفته ای یه بار. می تونی حموم آب داغ بگیری یا آب سرد.
می تونی یهو هوس کنی بری مسافرت، یا کوه. با قطار، یا ماشین، یا اتوبوس، یا هواپیما.
برای هر کار کوچیکی هزار و یک جور انتخاب داری و همین باعث می شه کمتر و کمتر مجبور باشی چیزی رو تحمل کنی. چون تو هر شرایطی فکر می کنی اگه نشد یه چیز دیگه. اگه پیتزاش بد بود دفعه دیگه ساندویچ می خورم. یا اصلا می رم مغازه بغلی!
گاهی فکر می کنم همین انتخابهای زیاد تو چیزای کوچیک زندگی و فرصتهای زیاده که باعث شده ما کم کم احساس کنیم لازم نیست هیچ چیزی رو تحمل کرد و هر سختی رو باید عوض کرد.
توی زندگی مشترک هم همینه. دیگه دلیلی نمی بینیم با چیزی کنار بیایم. چون هیچوقت دیگه زندگی با چیزی کنار نیومدیم. اصلا شاید فکر کنیم دو نفر (یا بیشتر) بودن اونقدر خودش انتخابهای دیگه رو کم می کنه که چیزی غیر از شادی مطلق نباید باشه اگه نه ارزششو نداره. دو نفر که هستی ماموریت رفتن استرس داره، هر دو باید تو یه شهر کار پیدا کنین، شاید باید یه وقتی بچه دار شین که خودش کلی برنامه ریزی می خواد و با وضع درسها و کارای این زمونه غیر ممکن به نظر میاد، تفریحاتون رو باید باهم برین. همه اینا چیزاییه که تا وقتی همه چی خوبه جزو شادیهای زندگی دو نفره اس ولی تا یه مشکلی پیش میاد تبدیل می شه به باید هاش و انگار بعد طلاق می شه خاطره محدودیت ها.
تو این دوران، اونقدر می شه تنهایی از زندگی لذت برد که ازدواج تبدیل به یک تجمل می شه و خب بدیهیه که هیچکس انتظار نداره که این تجمل براش سختی ایجاد کنه.
و مادر پدر های ما که خیلی هاشون تجربه های تنهایی ما رو نداشتن، براشون سخته هضم تصمیم های این نسل کم حوصله.
تازه تصویری که ما از این تجمل تو زندگی آدمهای دیگه داریم هم روز به روز کمتر شبیه واقعیته. فیلم ها و سریالهای هالیوودی یه تصویررویایی بی معنی از آدمهای خوب تو روابط دو نفره می دن که هیچ ربطی به زندگی واقعی نداره. خودامون هم که هر روز و هر روز حریم خصوصی زندگیامون بزرگ و بزرگ تر می شه و کمتر و کمتر مشکلات زناشویی رو با هم در میون می زاریم. نتیجه اینکه هر کسی فکر می کنه زندگی دو نفره بقیه همون بهشتیه که قراره باشه و فقط اونه که مشکل داره.
الان اخبارطلاق بیشترش مال ورودی های 76 دانشگاهه.
نمی دونم دو سال دیگه هم دوره ایهای من هم به این برهه می رسن یا نه.
و نمی دونم وقتی آدمهای نسل من که سختی های زندگی دو نفره اشون رو تحمل نمی کنن و هر روز بیشتر و بیشتر تصمیم به جدایی می گیرن برسن به 70-8- سالگی بدون اینکه کسی باشه که مثلا 40 سال باهاش زندگی کردن خوشحال خواهند بود؟ آیا اصلا این ترس از تنهایی در پیری که تو بعضی از ماها و تو خیلی از مادر پدرهامون هست، خودش یه فرض اساسی رو نادیده نمی گیره؟ اینکه تنهایی در قرن 21 دیگه اونقدرها شبیه تنهایی های دهه های پیش نیست؟ می شه با کسی 7 سال خوشبخت بود وبعد به این نتیجه رسید که بسه و باز هم خوشبخت بود؟ می شه در همون 70 سالگی کس دیگه رو پیدا کرد یا نکرد و باز هم خوشبخت بود؟
می شه تنها بود و تنها نبود؟
۶ نظر:
خیلی خوب نوشتی. خیلی...کاش این قدر جسارت داشتیم قبل این که این حقیقت ها تو صورتمون پرتاب شه، بهشون فک کنیم.یا راجع بهش با هم حرف بزنیم...
و یک سوال: آیا برای بعضی آدم ها شرط لازم برای این که بفهمن می شه تنها بود و خوش بخت بود، این نیست که ازدواج کنن؟ لازم نیست حتی بعضی از خوشی های زندگی مشترک رو ببینن تا به این نتیجه برسن؟ آیا یک آدم 35 ساله ی متاهل که تجربه ی ده سال زندگی مشترک رو داره و الان فک می کنه اگه تنها بود هم خوش بخت بود یا خوش بخت تر بود، اگه تا الان ازدواج نمی کرد هم همین طور فک می کرد و می تونست از تنهاییش راضی باشه؟ این ها فقط سواله. و این که واجب شد کنعانو ببینی.
آره. احتمالا اینطوریه.آدمهای مجرد هم چیزی از زندگی دو نفره تحت نام ازدواج ندارن. در نتیجه نمی تونن مقایسه ای بکنن که ببینن کدوم رو ترجیح می دن. ولی یه چیزی هم هست. هرچی لذتهای زندگی یک نفره بیشتر بشه احتمالا اینرسی آدمها به حفظ اون زندگی هم بیشتر می شه.
خیلی عالی بود ، من که می میرم واسه بحث جدی در مورد ازدواج ، بحث های مستقیم !
سقراط به جواني كه سخت دلمشغول اين بود كه ازدواج كند يا نه‘ چنين گفت:
فرزندم در هر حال پشيمان خواهي شد
شاد باشيد
در هر حال پشيمان خواهيد شد با حال بود . همينه . به قول بيضايي " هر كدوم باش ي اون يكي بهتره "
ارسال یک نظر