یکی دو روز بعدش زنگ زدم خونه باباهوشنگ. هر چی گفتم گوشاش نشنید. آخرش گوشی رو داد به مامانی ومن خبر رو دادم. مامانی ذوقش رو کرد و خداحافظی کردیم. نیم ساعت بعد باباهوشنگ دوباره زنگ زد. بهش گفته بودن. و از صداش خوشحالی می بارید. گفت "دارم نتیجه دار می شم پس...". خندیدم. موقع خداحافظی گفت "مامانتم خیلی خوشحاله ها..." و من دلم می خواست از پشت تلفن محکم بغلش کنم که انگار فهمید ته دل من چیه.
هفته بعدش یه گوسفند برامون کشت وخودش با مامانم رفتن بین کارگرهای ساختمون محل پخش کردن. بعد که باهاش حرف زدم باز خوشحال بود. گفت با مامانت رفتیم. خیلی خوب بود.
ناهید که داشت می اومد، برامون آجیل فرستاد.
همون شب تب کرد ورفت بیمارستان و نتونستم باهاش حرف بزنم که بگم مرسی.
3-4 روز گذشت.
ساعت 2-3 بعد از ظهر بود. تلفن امیر زنگ زد. دلم ریخت. امیر که گوشی رو برداشت، صدای مامان از اون ور اومد که گفت سلام امیر جان. و من همون لحظه فهمیدم. زدم زیر گریه. شاید قبل اینکه مامان چیزی گفته باشه. امیر شوکه شده بود. از اون طرف مامانم داشت بهش می گفت که باید به من خبر مرگ باباهوشنگ رو بده، و از این ور من جلوش تو اتاق تند تند راه می رفتم و گریه می کردم ومی گفتم:" می دونستم این دفعه اینطوری می شه..."
بیخود می گفتم. هردفعه می رفت بیمارستان من همین فکر رو می کردم.
امیر بعد چند لحظه مکث به مامانم گفت"فکر کنم فهمید..."
حالا به عکسش که نگاه می کنم، گاهی ته دلم خیلی می سوزه. به خیلی چیزای کوچیک مسخره فکر می کنم. به اینکه اگه بچه خوش غذا بشه دلم برای باباهوشنگ خیلی تنگ می شه. به اینکه دلم می خواست می دیدمش که با دستای درشت تپلش بچه ام رو بغل کنه. به اینکه سال دیگه که برم ایران چقدرتوی اون خونه رفتن سخت خواهد بود. به اینکه از پدربزرگی که 20 سال دیوار به دیوارش زندگی کردم، هیچ خاطره ای توی خونه خودم که الان توش زندگی می کنم ندارم. و ..و ..و ...
خوشحالم که بهش گفتیم. خوشحالم که صبر نکردیم جواب آزمایش ها بیاد چون بهش نمی رسید. خوشحالم خوشحال شد. که فهمید داره نتیجه دار می شه. که تونست برای نتیجه اش گوسفند بکشه. حتی اگه هیچکدوم اینا هیچ معنی نداشته باشه.
خوشحالم که به حرف دلم گوش کردم و نه به حرف مغزم.
باباسرهنگ 6 ماه قبل عروسیم فوت کرد. باباهوشنگ 7 ماه قبل به دنیا اومدن بچه ام.
اما دلم می خواد فکر کنم که هستن. که می بینن. می شنون. و هنوز از شادی من شاد می شن....
۲ نظر:
می خواستم بگم من به فدای شما سه نفر
>:D<
ارسال یک نظر