جمعه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۷

چند روز پیش دوستی پرسیده بود " دلتنگی ها کمتره یا بیشتر؟"
براش نوشتم کمتره. و حالا از اون روز

پنجشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۷

انتخابات، نسل من، و خاتمی

من راستش شاید اون پست رو یه خورده بد بینانه نوشتم. من واقعا نمی دونم آیا مثلا کروبی یا میرحسین موسوی یا زنگنه (که من اصلا نشنیده بودم ممکنه کاندیدا بشه) می تونن احمدی نژاد رو ببرن؟ خاتمی به نظر من بهترین انتخاب نیست ولی شاید قابل برد ترین باشه. اگه کسی فکر کنه که کلا نباید از خاتمی طرفداری کرد بحثش جداس. من اشتباهم این بودکه زیادی نظر خودم رو وارد کردم.
راستش میر حسین برام خیلی عجیبه که بتونه رای بیاره و حتی کمی هم می ترسم که با همون ایده های اقتصاد سوسیالیستیش همچنان بخواد کار کنه.
ولی در مورد کروبی، دیشب داشتم فکر می کردم این آدم تنها کسی بود از اصلاح طلبا که خیلی معقول با فاصله خوبی از انتخابات کاندیداتوریش رو اعلام کرد و الان سه ساله که یه حزب و یه روزنامه رو تو این مملکت سر پا نگه داشته (حالا چی کار می کنه واقعا نمی دونم). و واقعا نظر مردم (از جمله من) نسبت بهش چقدر با در نظر گرفتن این کارها تغییر کرده؟ یا اصلا چقدر اینها رو در نظر گرفته؟

ولی خلاصه اصل من حرفم این بود که به هر حال ما (حالا ما شاید زوده) و اصلاح طلب ها نتونستیم هیچ چهره جدید قابل ارائه ای توی این 12 سال درست کنیم. اونقدر که الان دوباره مجبوریم از نسل قبل یه نفر رو بازیافت کنیم. و توی این بازیافت باید حواسمون باشه که نمی شه آدم به همه خواسته هاش برسه.

در مورد اون جمع تو ساری هم که احسان توی کامنتش در باره اشون حرف زده به نظرم مهمه که آدم بدونه این جمع در 76 به کی رای دادن. چون در اینکه احمدی نژاد طرفدار داره که شکی نیست. همون طور که نمی شه با جمعیت تهران نتیجه گیری کرد، یا اون جمع هم نمی شه.

کلا اشکال ما و اصلاح طلب ها اینه که نمی فهمیم که نمی شه با 100 نفر در میدان هفت تیر مثلا حرف بزنی و بفهمی که مردم ایران چی فکر می کنن. این موضوع هم محدود به سیاست نمی شه.ما در فرهنگمون تفاوت بین واقعیت و نظر رو نمی فهمیم. نمی فهمیم در چه موردی می شه بحث تئوریک کرد، و در چه موردی باید بری تحقیق کنی. یه بار دیگه نوشتم که مثلا تو رشته ما، می ری پایان نامه های مردم رو توی دانشگاه تهران می خونی، می بینی طرف برای پیدا کردن جواب سوال اینکه فلان روش تدریس مفید هست یا نه می ره نظر مردم رو می پرسه.

حالا حکایت انتخاباته. از همدیگه می پرسن به نظرتون نظر مردم چیه؟ و همین.
نه یه نظر سنجی درست حسابی دارن، نه یه پویش انتخاباتی درست کردن، نه اصلا یه بار تو عمرشون پاشونو گذاشتن تو اون شهر ها و ده هایی که همه به احمدی نژاد رای دادن، ولی احساس می کنن که خاتمی برنده می شه.

و دیگه آخر بلاهت اینه که یادشون رفته انتخابات قبل، دور دوم خیلی از اونایی که تحریم کرده بودن آخر سر وقتی دیدن هاشمی داره می بازه به این نتیجه رسیدن که باید رای بدن. آخه آدم عاقل، تو اگه می خوای مردم بیان رای بدن (که می خوای اگه نه می بازی) باید انگیزه بهشون بدی. یه جوری که هم امیدوار بشن به اینکه امکانش هست، هم نگران باشن که اگه رای ندن نمی شه. نه اینکه 5 ماه مونده به انتخابات بر مبنای باد هوا بگی ما می بریم.

به نظر من به جای اینکه برای خاتمی، یا هر کاندیدای دیگه اصلاح طلب خط و نشون بکشیم که بعد که انتخاب شدی چی کار باید بکنی، بهتره فعلا بریم به این آدمهای ... که دوروورشونن بگیم جمع کنن خودشونو.

یاد میزگردی که محمدرضا خاتمی (پویش معین) چهار سال پیش با جوانان گذاشته بود افتادم یهو. ازش پرسیدن برنامه اقتصادیتون چیه؟ گفت ما فعلا تمرکزمون روی توسعه سیاسیه!!!!

و در آخر اینکه، من هم نباید خیلی نظر بدم. چون حتی اطلاعات اون 100 نفر تو میدون هفت تیر رو هم ندارم.

چهارشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۷

احساس خوشبختی

یک چیزی توی وجود آدم هست که باعث می شود وقتی مثلا گشت ارشاد می گیردت، فکر نکنی به اینکه اگر مثلا یک جاهایی از آفریقا به دنیا آمده بوده یا آمریکای لاتین، می شد که به همین راحتی آدمهای خیلی خطرناکتری بگیرندت. یا می شد اینقدر گرسنه باشی که اصلا این قضیه برایت مهم باید.
احساس خوشبختی

یک چیزی توی وجود آدم هست که باعث می شود وقتی مثلا گشت ارشاد می گیردت، فکر نکنی به اینکه اگر مثلا یک جاهایی از آفریقا به دنیا آمده بوده یا آمریکای لاتین، می شد که به همین راحتی آدمهای خیلی خطرناکتری بگیرندت. یا می شد اینقدر گرسنه باشی که اصلا این قضیه برایت مهم باید.

سه‌شنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۷

آغاز پایان
(یا: ما کی یاد می گیریم؟)

موسوي لاري: ترديدي در موفقيت آقاي خاتمي نيست

دوشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۷

انتخابات، نسل من، و خاتمی

نوشته های آدمهای هم نسل خودم را که خطاب به خاتمی می خوانم حس عجیبی دارم. از نامه فارغ التحصیلان شریف بگیر تا وبلاگ های بچه های داخل و خارج. از طرفی خوشحالم که از مرحله قهرمان پروری خارج شده ایم و می توانیم از موضع قدرت رای دهندگی انتقاد و پیشنهاد کنیم. و از طرفی حس می کنم داریم از خودمان جلو می زنیم. یک جورهایی انگار آن تصور قهرمان پروری از بین نرفته و تبدیل شده به مفهومی انتزاعی برای سنجشمان. جوری حرف می زنیم انگار نه انگار که هنوز معدود آدمهایی که امیدی به ریاست جمهوریشان هست و چیزی برای عرضه دارند نخست وزیر 20 سال پیش است که چپهای انقلاب هم هنوز از چپ بودنش می ترسند، رئیس مجلس چند دور قبل است که آدمهایی مثل خودمان را به سختی می شود دورش جمع کرد، و رئیس جمهور قبلی است که من باور می کنم از ته دل رغبتی ندارد. انگار نه انگار که ما آنچنان انتخابی نداریم که بتوانیم به زورش چانه بزنیم و شاخ و شانه بکشیم. اقتصادی که مانده از این 4 سال آنقدر به قهقرا رفته که خاتمی با همان سیاست هایی که من این روز ها دارم می شنوم مثل اینکه اشتباه بوده هم مثل نجات است برایش احتمالا.
خوب است تند باشیم به نقادیمان. ولی گاهی اوقات، قبل از آنکه خیلی ایده آلیست شویم و مردم سالار و طرفدار آزادی بیان، باید یادمان بیاید که در چه فضایی داریم رقابت می کنیم. باید تصمیممان را بگیریم که آیا خاتمی اگر همان خاتمی 8 سال پیش باشد ترجیح می دهیم به احمدی نژاد ببازد یا نه. و اگر جوابمان نه است، باز یادمان بیاید که در این رقابت حریفمان نقد تندی نخواهد شنید.
به نظر من سیاست ورزی را نباید فدای ایده آل گرایی کرد. اگر احمدی نژاد را به خاتمی محافظه کار ترجیح می دهیم، هر جور نقدی جایز است. ولی اگر هدفمان برنده شدن خاتمی ای است که حرف ما را شنیده و نقدمان را فهمیده، بهتر است کمی در بیان حرفهایمان آرام تر باشیم و متوجه تر به فضای انتخاباتی ایران. و حواسمان باشد که توی این مسابقه مردمی هستند که قرار است قانعشان کنیم و حریفی که در این کار خبره است*.


*اگر این وبلاگ را مرتب بخوانید حتما قبلا خوانده اید که من موافق آمدن خاتمی نبودم چون فکر می کردم باید فرصت داد جناح راست خودش با کاندیدای قابل تری وارد شود و خودش را جمع جورکند. ولی وقتی نظرم عوض شد که به این نتیجه رسیدم جناح راست کسی را روبروی احمدی نژاد نخواهد گذاشت که تا آخر بماند. و یا احتمال این اتفاق آنقدر در نظرم کم شد که به خطر کردنش نمی ارزید.
خاتمی کاندیدا شد.
به نظرم خواندن وبلاگهایی که این روزها انتقادات سنگین به 8 سال ریاست جمهوریش می کنن و اولتیماتوم می دن که فکر نکن ما دیگه همینطوری ازت طرفداری می کنیم جالبه. چون یه جورایی انگار داده
خاتمی کاندیدا شد.
به نظرم خواندن وبلاگهایی که این روزها انتقادات سنگین به 8 سال ریاست جمهوریش می کنن و اولتیماتوم می دن که فکر نکن ما دیگه همینطوری ازت طرفداری می کنیم جالبه. چون یه جورایی انگار داده

یکشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۷



Corporate America
The face of the lady who is extremely happy with her Claritin Allergy pills fades into an image of Samuel Jackson, and then Jeniffer Hudson, Morgan Freeman, and ... . In the background you can hear Barack Obama: "yes we can!". And right then the narrator starts talking : "Lifetime* celebrates black history month. Starting February 2nd"

At the end of the commercial, a big "Macy's*" sign comes up and there goes the narrator: "Brought to you by MACY'S!"



Lifetime is a TV channel which celebrates almost every occasion that has a name!
Macy's is a department store with 810 US branches.

پنجشنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۷

می گه :" این آهنگ فرامرز اصلانی رو شنیدی..." مکث می کنه که شعر یادش بیاد "خیلی معروف نیست البته..." باز مکث "آها..اینه....آه اگر روزی نگاه تو..." نگاهم را از دریا می گیرم و می چرخم طرفش. با سکوتی که لبخندی شبیه خنده پس زمینه اش می شود. توی دلم خاطره هزار حس و حال جوانی زنده می شود. دلهره، انتظار، هیجان، دوست داشتن.عجیب نیست آدمی که تا همین 2 دقیقه پیش داشت ساسی مانکن می خواند یکهو از من بپرسد قلعه تنهایی بلدم یا نه؟
باز خیره می شوم به دریا که توی سیاهیش کف های سفید موج هی می آیند و می روند.
"آه اگر روزی نگاه تو
مونس چشمان من باشد
قلعه سنگین تنهایی
چهاردیوارش ز هم پاشد..."
و باز مثل هر بار که شیرینی و تندی و تلخی خاطره های سالهای اول جوانی یادم می آید، شاد می شوم. و فکر می کنم چقدر خوشبختم که خاطره دوست داشتن های جوانیم هنوز شیرین است و مزه مزه اش هنوز چیزی از تازگی تویش مانده.

دوشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۷

امروز در حین خوندن یه مقاله درباره آموزش علوم اجتماعی در امریکا و ارتباطش با "شهروند جهانی" بودن، یه دفعه به یه نتیجه جالبی رسیدم.
یادتونه ما ها که دبستان بودیم، وقتهایی که باید نقشه ایران رو می کشیدیم یا یاد می گرفتیم، اکثرا همسایه های مرزی رو در نظر می گفتیم. یعنی معمولا پیش نمی اومد فقط نقشه ایران رو وسط یه صفحه بکشیم. این به نظر من یه جورایی باعث می شه که آدم تصویرش از کشورش یه زمین جدای از دوروور نباشه. و ارتباط این تیکه زمین با دنیا هم تو ذهنش همزمان شکل بگیره.
در حالیکه نقشه های آمریکا بیشترشون فقط خود آمریکا رو نشون می ده. حداقل اونایی که من تو کتابهای درسی دیدم. و شاید این هم یکی از دلایلی باشه که اینجا اینقدر بچه ها در تشخیص همسایگی و "یکی از کشورهای دنیا بودن" مشکل دارن!